خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
آنسوی دیوار سیاه!…
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در شنبه 25 آگوست 2012

جراحات و زخمهایش خوب شد. موهایش دوباره رشد کرده بودند اما حس غریب آن دیوار سیاه و نفوذناپذیر بی هیچ تغییری بر جای ماند. پس از آن حملات ترس و وحشت که باعث می شد آه و ناله کند، خود را به این ور و آن ور بکوبد و دیوانه وار سعی کند چیزی را از چشم هایش دور کند، در حالتی نیمه بیهوش فرو می رفت. اما باز آن کوه تحمل ناپذیر فشار و تشویش در برابرش ظاهر می شد که به هیچ چیز شبیه نبود مگر ترس کسی که از خواب بیدار می شود و خود را در گور می یابد.

به تدریج اما از تعداد این حملات کاسته شد. ساعات زیادی به پشت دراز می کشید، ساکت و بی حرکت و به صداهای روز گوش می داد که از پنجره به درون اتاق می آمد و به نظرش به او پشت کرده بودند اما شادمانه با دیگران گپ می زدند. ناگهان آن روز صبح وعده های کسانی را به یاد آورد که سرآغاز همه این ماجراها بود. پشت دیوار سیاه باز هم صداها با هم گپ می زند. بی تفاوت. انگار او وجود نداشت. و بعد دوباره به غر غر می افتاد. صدای خورد شدن مغزش را می شنید. جمجمه اش دیگر توان نگه داشتن این همه فکر را نداشت.

یک بار نیمه های شب شادمانه، با شیطنتی کودکانه سعی کرد خود را از دیوار سیاه بالا بکشد. آسمان را در ذهنش مجسم می کرد با دور دستهای آبی و نور سفید و سایه و خانه هایی که تپه های سفید و درخشان را نقطه نقطه کرده بودند و مناظر زیبای رویاهایش را که چه کم به آنها چشم دوخته بود. به دنیای اسرارآمیز رویاهایش، سرزمین سفید با دیوارهای سبز و عظیم که به سوی آسمان می رفتند نگاه می کرد. یک آن به ذهنش رسید کاش نردبانی داشت تا از آن دیوار بالا می رفت.

ناگهان همچون کسی که زیر پایش خالی شود احساس کرد دارد می افتد. وحشت زده دستانش را دراز کرد تا گوشه های دیوار را بگیرد ولی آجرها در دستانش خرد می شد. صدای اذان بلند در گوشش پیچید. از خواب بیدار شد. چه کابوس وحشتناکی، او هنوز اینجاست. هیچ جایی نرفته بود. دیوار سیاه سرجایش بود و باز هم هیچ کس هیچ جا نبود…