خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
باکونین و یک پرسش
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در دوشنبه 11 ژوئن 2007

باکونین را اغلب پدر آنارشیسم مدرن می خوانند (پرودن رغیب اصلی او برای این عنوان است)، ولی او نوشته نظری بزرگی از خود به یادگار نگذاشت. میراث او تنها یک عقیده بود که دولت شر است و باید از بین برود. وی در عوض نوعی آنارشی فدراسیونی را پیشنهاد می کرد.

مریدان وی در حال حاضر تعداد قابل ملاحظه ای دارند، او در تمام عمرش سرداری بی سپاه بود، ولی در قرن بیستم لشکری از هواداران به او پیوستند و عده کسیری نیز خواسته یا نا خواسته در جبهه وی قرار گرفته اند. _که بسیاری از آنها به هیچ روی انقلابی یا آنارشیست نیستند_باکونین در حقیقت موجودی یکسره عاطفی بود که از عقل گرایی موشکافانه مارکس و توجه وی به جزئیات متنفر بود. فقدان علاقه وی به سازوکار پیچیده سرمایه در کنار نفرت مارکس از جسارت جاهلانه قرار می گرفت یا با آن متعادل می شد.

با این همه، جدای از این، تقریبا هر آنچه در باب این دو نوشته اند و گفته اند محمل است.آن دو یکدیگر را در سال 1884 در پاریس ملاقات کردند و سپس اندکی بیش از انقلاب های سال های 1848 در بروکسل، یعنی زمانی که باکونین هنوز بیشتر کمونیست بود تا آنارشیست. باکونین اگر چه چهار سال بزرگتر از مارکس بود، به دانش برتر مرد جوان معترف بود «باکونین: من در آن زمان چیزی از اقتصاد سیاسی نمی دانستم» در حالی که حدس می زد اخلاق متضادشان، مانع «صمیمیت بی شائبه» می شود.آن دو شانزده سال یکدیگر را ندیدند، ولی این صرفا یک جدایی جغرافیایی بود.

باکونین پس از ماجراجویی هایش به همراه ریچارد واگنر در سال 1849، هشت سال در زندان های درسدن، پراگ و سنت پترزبورگ به سر برد. در سال 1857، پس از مرگ تزار نیکلا، محکومیتش به تبعید ابد به سیبری تغییر یافت. چهار سال بعد، وی با مخفی شدن در یک کشتی که به سانفرانسیسکو می رفت از آنجا گریخت، و از طریق نیویورک به اروپا بازگشت.انگلس در سال 1849 هنگامی که علنا با طرح باکونین برای ایجاد یک ملت پان _اسلاوی مخالفت می کرد، نکته را به درستی دریافته بود: «باکونین دوست ماست. ولی این ما را از نقد کارش باز نمی دارد». باکونین مثل لاسال، در نامه های مارکس و انگلس همیشه مایه خنده و تفرح بود.

مارکس در سال 1863 می نویسد: «باکونین هولایی شده است، کوه عظیمی از گوشت و چربی، و دیگر نمی تواند درست راه برود. برای اینکه بیشتر محظوظ شوی، باید بگویم که او انحراف جنسی دارد و به دختر لهستانی هفده ساله ای که در سیبری به خاطر مظلومیتش با او ازدواج کرده مظنون است. او در حال حاضر در سوئد است و با فنلاندی ها برای انقلاب!! نقشه می کشد.» زمانی که مارکس این ها را می نوشت، در واقع پانزده سال می شد که باکونین را ندیده بود.برخی از مورخان ادعا می کنند مارکس همشه از باکونین بدش می آمد، ولی ملاقات آن دو در پائیز 1864 چیز دیگری را عنوان می کند. این را می توان از نامه مارکس به انگلس درست روز بعد از دیدار آن دو فهمید. «باید بگویم که از او خیلی خوشم آمد. خیلی بیش از گذشته … روی هم رفته، وی یکی از معدود کسانی است که پس از 16 سال می بینم به پیش رفته اند و نه به پس.» باکونین چند هفته بعد نامه ای سخت محبت آمیز برای مارکس می فرستد و خطابه افتتاحی او را در انترناسیونال می ستاید و عکس امضا شده او را طلب می کند.

در خلال گفتگویشان در لندن، باکونین گفته بود که علاقه بچگانه اش را به توطئه گری و سازمان های مخفی از دست داده است: او عهد کرد که از حالا به بعد تنها در «جنبش سوسیالیستی» فراگیر یعنی انترناسیونال فعالیت خواهد کرد. ولی پس از رفتن به ایتالیا به سرعت به گندکاری های توطئه گرانه پیشین بازگشت. باکونین در خلال سه سال بعد، مطلقا با انترناسیونال سر و کاری نداشت.در سال 1867، به سوئیس رفت، جایی که باکونین متوجه شد انترناسیونال خود را به مثابه نیرویی پر اهمیت مطرح ساخته است. باکونین برای جبران مافات، تصمیم گرفت تشکیلات را از آن خود کند و دست به عملی کاملا احمقانه زد.

او به عنوان رهبر خودخوانده «اتحاد بین المللی سوسیال دموکراسی» -آخرین گروهک کوچک و دهن پرکن او- به انترناسیونال کارگری پیشنهاد ادغام کرد، ادغام برحسب حقوق برابر. و بدین گونه می خواست عملا در ریاست سازمان جدید شریک شود. بسیار طبیعی بود که مارکس و همکارانش در شورای عمومی این پیشنهاد را مسخره کنند: آنها از طریق اتحادیه ها و سازمانهای وابسته ده ها هزار کارگر را نمایندگی می کردند، در حالی که جمع اعضای «اتحاد بین المللی» باکونین احتمالا بیش از بیست نفر نبود. باکونین که حمله صریحش دفع شده بود تصمیم گفت به شورای عمومی اطلاع دهد که «اتحاد بین المللی» منحل شده است. وسازمان جدید او، که «اتحاد» خالی برای سوسیال دموکراسی بود، امیدوار بود که سازمانی معمولی و وابسته به انترناسیونال کارگری باشد، درست مثل هر شعبه محلی دیگری. مارکس ضرری در این کار ندید و توصیه کرد قبولش کنند.

آنان که باکونین را پهلوانی مخالف با ساختارهای متمرکز قدرت سلسله مراتب سفت و سخت می دانند، توضیح رفتار بعدی باکونین را دشوار می یابند –شاید به همین دلیل است که اغلب ترجیح می دهند آن را یکسره نادیده بگیرند. در اولین و تنها کنگره انترناسیونال که باکونین در آن شرکت داشت (در 1869 در بال)، او از «تاسیس دولتی جهانی متشکل از میلیون ها کارگر، دولتی که تاسیس آن وظیفه انترناسیونال است» دفاع کرد- و موقتا فراموش کرد که یک آنارشیست واقعی مانند خود او از «دولت» به هر شکل و اندازه متنفر است.در خلال بحث دیگری او پیشنهاد کرد قدرت شورای عمومی چنان افزایش یابد که بتواند متقاضیان جدید را رد کند و اعضای فعلی را بیرون بریزد. و جای حیرت نیست، جاه طلبی باکونین در این مرحله تسخیر شورای عمومی بود. او در پشت صحنه همیشه مشغول نقشه کشیدن بودن بود.

نمونه کامل طرز کار باکونین را می توان در گفتگوی وی با یکی از طرفدارانش به نام چارلز پرون مشاهده کرد:«باکونین به او اطمینان داد که انترناسیونال فی نفسه نهاد خوبی است ولی چیز بهتری نیز هست که پرون به آن نیز باید ملحق شود (سازمان اتحاد). پرون قبول کرد. سپس باکونین گفت که حتی در سازمان اتحاد نیز ممکن است کسانی باشند که از زمره انقلابیون واقعی محسوب نشوند. و دست و پای فعالیت های سازمان را ببندند، و برای همین بهتر است پس سازمان اتحاد، گروه “برادران انترناسیونال” را باید تشکیل دهند. باز پرون قبول کرد.

هنگامی که چند روز بعد، برای بار دیگر همدیگر را دیدند، باکونین به او گفت سازمان «برادران انترناسیونال» زیادی بزرگ است و پشت آن ها باید یک هبری یا مرکزیت سه نفره به وجود آورد –که یکی از آنها پرون، خواهد بود. پرون بار دیگر نیز قبول کرد.»قصد من از آوردن این مقدمه تاریخی معرفی باکونین و یا بیان سرگذشت وی نبود بلکه هدف طرح مسئله ای است که این روزها باید مورد توجه ویژه ای قرار گیرد آن هم سبک کار است که آیا ما می خواهیم با شرایط حساس و تعیین کننده پیش رو باز هم با همین سبک کار در دانشگاه ها ادامه دهیم یا نه. دیگر زمان تشکیل کمیته هایی با عنوان های دهن پرکن و معمولا دارای پنج تا ده عضو به سر آمده است. البته فکر می کنم سبک کار در مورد این تشکل ها که معمولا بیشتر از یک یا دو بیانیه یا یک به اصطلاح مانیفست جلوتر نمی روند، غلط باشد این ها اگر شاهکار کنند وبلاگ یا سایتی برای خود دست و پا می کنند و چند صباحی به خبر رسانی مشغول می شوند و نهایتا با یک حادثه کوچک (مهم نیست که چه باشد) از هم می پاشند و گویی چنین تشکلی (بخوانید محفل) تا کنون وجود نداشته است.

دوباره چند صباحی بعد همان افراد حال با یکی دو نفر کم یا زیاد، تشکلی دیگر، بیانیه ای دیگر و احیانا سایتی دیگر دور هم جمع می شوند و دوباره و چند باره این سیکل تکرار می شود. بدون اینکه تاثیری در فرآیندها اجتماعی بگذارند و یا جریان سازی کرده باشند. تنها کاری که اینگونه تشکل ها می کنند به حدر دادن انرژی اعضا و با منحل شدن خود یاس را به عده ای تزریق می کنند که نمی شود در این شرایط کاری کرد. نمی شود جریانی را به پیش برد و …اما دلیل این امر چه می تواند باشد؟اولین خصوصیت و مشخصه یک تشکل تاثیرگذاری آن و توده ای بودنش است.

اصلی ترین مشخصه ای که تمام تیپ گروه ها و تشکل هایی که در بالا عنوان شد فاقد آن هستند. اعضای این گروه های فسقلی یا نمی خواهند کاری از پیش ببرند و فقط به دنبال این هستند که همانند باکونین (سبک کار باکونینی) تشکلی دهن پر راه بیاندازند (حال مهم نیست این تشکل چه تعداد عضو دارد، چقدر اجتماعی و توده ای است، چقدر می تواند جریان ساز و روی جریانات اجتماعی دارای نفوذ باشد) و اگر احیانا اتفاقی (در سطح جامعه یا حوزه ای که اینان برای خود تعریف کرده اند) افتاد اینان به نام خود مصادره کنند و از آن سهم خواهی کنند. یا اینکه می خواهند کاری را به پیش ببرند ولی به پیروی از اسلاف خود عمل کرده (که این خود مبحث مفصلی است) و نهایتا چیزی جز این که می بینیم نمی شود.

دومین مورد دموکراتیک بودن و مدرن بودن این تشکل ها است. معمولا این سکت ها به خاطر سنت خود و یا به خاطر اینکه نمی خواهند احیانا نیروهای جدید جای آنها را گرفته و تشکل را رهبری کنند، باعث می شوند این تشکیلات نه به لحاظ ظاهری، بلکه در عمل به صورت یک سکت عمل کنند و عملا راه را بروی دیگر فعالین می بندند و از این تشکیلات چیزی جز دبیر و عده ای از اطرافیان کس دیگری نمی ماند یا اصلا وارد این تشکل نمی گردد. این نمونه از تشکل ها به هیچ وجه خصوصیات پویایی و تحلیلگری شرایط روز را نداشته و همیشه یک دنباله رو خوب بودند تا یک تشکل جریان ساز. از سوی دیگر اعضای این نوع سیستم ها معمولا بیشتر انرژی خود را صرف دسیسه چینی و نیرنگ برعلیه خود می کنند و یا مشغول خنثی کردن دسایس رفقای خود هستند.من این بحث را باز می گزارم و امیدوارم سایر دوستان نیز وارد این بحث مهم و اساسی گردند.