خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
برو آن را به کوه بگو!
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در جمعه 27 دسامبر 2019

جیمز بالدوین، نویسنده آمریکایی در ۱۹۲۴ در هارلم به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند از میان ۹ فرزند خانواده بود و در ۱۴ سالگی، مدت کوتاهی همانند پدرش به عنوان واعظ، جوانی خود را پشت سر نهاد، چنان‌که خود می گوید :«قدرت نطق و بیان کلیسایی بر نثر من تاثیر گذاشته است.» اما همزمان به نقد مواضع کلیسا در مورد نابرابری‌های نژادی و همجنس‌گرایی پرداخت.

بعد از دبیرستان، در حالیکه شغل‌های متفاوتی را تجربه می کرد، به نوشتن داستان و مقاله روی آورد، اما هر روز با مسائلی که او را از کلیسا دور کرده بود دست به گریبان بود. وی برای کمک به خانواده خود، که شامل هفت فرزند خردسال میشد، مجبور بود برنامه های خود را برای کالج کمی عقب بیاندازد. او هر کاری را که می توانست پیدا کند انجام داد، از جمله شغل کارگذاشتن مسیرهای ریلی برای ارتش ایالات متحده در نیوجرسی. در این مدت، بالدوین به دلیل اینکه آفریقایی آمریکایی بود، مرتباً با تبعیض روبرو می شد و از رستوران ها، بارها و مراکز دیگر دور می شد. بالدوین پس از اخراج از سمت کار در نیوجرسی، به دنبال کار دیگری بود و برای رسیدن به اهدافش تلاش کرد.

او بطور مداوم با نژادپرستی و هوموفوبیا مواجه بود و در پی یافتن راهی برای پشت سر گذاردن خشم و ناامیدی خود از این وضعیت و رسیدن به زندگی با محدودیت کمتر بود. بنابراین در ۱۹۴۸ زمانی که ۲۴ سال داشت آمریکا را با اخذ بورس تحصیلی به مقصد فرانسه ترک کرد.

بالدوین از ۱۹۴۸ در فرانسه زندگی می کرده است اما موضوع آثار او پیوسته برای سیاهان در آمریکا مخمصه آفرین بود. از این روی او به آمریکا بازگشت و در پاسخ به سوالی در خصوص دلیل بازگشتش پاسخ داد: «من انگیزه‌ای برای زندگی در فرانسه یا انگلستان ندارم، آخر من بخشی از جامعه این کشورها نیستم.»

بالدوین یک بار به نیویورک تایمز گفت: “هنگامی که خودم را در آن طرف اقیانوس پیدا کردم، خیلی روشن میدیدم که از کجا آمده ام… من نوه یک برده هستم و همینطور یک نویسنده. من باید با هر دو کنار می آمدم”. این حرکت زندگی او را به چیزی فراتر از جابجایی بین اقیانوس تبدیل کرد و زمان را برای او عملا بین فرانسه و آمریکا تقسیم کرد.

در پاریس او در نخستین رمان خود در سال ۱۹۵۳ به نام «برو به کوه‌ها بگو»، یک روز از زندگی اعضای گوناگون کلیسای هارلم با برگشت‌هایی به نیاکان آنها را موضوع بحث خود می کند. این کتاب کلیسا را به عنوان منبع سرکوب و امید بررسی می کند. کتاب بی‌درنگ به‌عنوان اثری درباره سیاهان مقیم آمریکا تحسین شد و بالدوین را از آن زمان به بعد پس از ریچارد رایک، یک رمان‌نویس برجسته به شمار آورد. او در مورد این رمان می­‌گوید: «کوه کتابی بود که می­‌بایست نوشته می­‌شد، حتی اگر غیر از آن چیز دیگری نمی­‌نوشتم.»

در این جهان آدمهایی وجود دارند که پیش رفتشان یک روند دائمی است، آدمهایی که مقدر شده هرگز متوقف نشوند.

جیمز بالدوین – برو به کوه‌ها بگو

این داستان به روایت روابط دردناک بالدوین با ناپدری خود، دیوید، یک واعظ کلیسا از نیواورلئان میپردازد که بارها و بارها به پسرخوانده خود می گفت که او زشت است و توسط شیطان نشان شده است. داگلاس فیلد، منتقد ادبی گاردین می نویسد که هرگز رمانی را تا آن زمان نخوانده بوده که تنهایی و تمایل را بسیار روان و سوزان توصیف کند. در این رمان، مشخص است که بالدوین به شدت منتقد دین است.

دومین رمان جیمز بالدوین با نام «اتاق جیووانی» در ۱۹۵۶ همچنان زمانی که در پاریس زندگی می کرد، به چاپ رسید. این رمان داستان مردی است که از عشق به یک مرد و یک زن رنج می برد. دیوید که در نوجوانی تجربه رابطه جنسی با پسری را داشته است، تمایل‌های خود را که در جامعه پذیرفته نشده‌اند، سرکوب می‌کند. او در پاریس دختری به نام هلا لینکلن را ملاقات و از او خواستگاری می‌کند. هلا مدتی به اسپانیا می‌رود تا به پیشنهاد او فکر کند. دیوید در این مدت عاشق پسری ایتالیایی به نام جووانی که متصدی بار است می‌شود. عشقی که تا چند ماه ادامه می‌یابد. دیوید که هنوز نمی‌تواند با موضوع همجنس‌گرایی خود کنار بیاید جووانی را رها می‌کند و با هلا به مسافرت می‌رود. هلا دیوید را همراه با دریانوردی در بار همجنس‌گرایان می‌یابد و او را ترک می‌کند. دیوید همچنان در پذیرفتن تمایلات خود در کشش است.

سومین رمان او به نام «کشوری دیگر» در ۱۹۶۲ منتشر می شود که اثری بلند درباره ارتباط‌های پیچیده و بغرنج بشری در میان نژادها و عشقهای هوس آلودش است.

در این رمان، روفوس اسکات جوان سیاه‌پوست و نوازنده موسیقی جاز، عمیقا از مردمش که فرصتهای اندکی در زندگی به دست می آورند، نفرت دارد و با این حال درگیر دسیسه و توطئه آنان می شود. دوستی او با دختری سفید به نام لئونا جذابیت و شیرینش را از دست داده و رو به تلخی می رود. از این رو از دیدن دوستان خود هراس دارد و از نویسندگان سفیدی چون ویوالدو، ریچارد سیلنسکی و کاس، همسر ریچارد دوری می‌کند تا جایی که خواهر محبوب خود، آیدا را هم به فراموشی می‌سپارد. اسکات پس از کابوسی در نیویورک سیتی سرگردان می شود و خودش را از پل جورج واشینگتن به رودخانه می اندازد و خودکشی می کند. آیدا و ویوالدو نیز از غم و غصه به یکدیگر نزدیک می شوند اما پس از اندکی ارتباطشان با هم از ترس و نفرت از بین می رود و نژاد یکدیگر را تحقیر می کنند. وضع از این هم پیچیده‌تر می شود جون آیدا به برادرش فکر می کند و بر این باور است که ویوالدو نه او را درک می کند و نه به اندازه کافی قدرش را میداند. اما بالاتر آنکه آنها از درگیر شدن خود با دوستان روفوس اسکات شکنجه میشوند. ویوالدو همانند روفوس با هنرپیشه‌ای به نام اریک جونز که مدتی دلباخته کاس بوده است، روابطی نزدیک پیدا می کند. آیدا نیز اندک زمانی با کمک مرد سپیدی به نام استیوالیس به خوانندگی میپردازد. پیوستگی همه آنها خشونت‌بار و حیوانی است از این رو می کوشند هویت واقعی خود را از طریق معاشرت با سایر مردم به دست آورند.

«یادداشت‌های یک پسر بومی» که جنبه داستانی ندارد، شامل مقالات شخصی و خاطرات بالدوین در هارلم است که در سال ۱۹۵۵ منتشر می شود و همچین وضع ریچارد رایت و تفکرات او درباره سیاهان آمریکا را بازگو می کند.

کتاب دیگر بالدوین به نام «هیچ‌کس نام مرا نمی‌داند» مجددا مقالات شخصی او را در بر می گیرد که در سال ۱۹۶۱، یک سال پیش از انتشار رمان سومش منتشر شد و در این اثر بالدوین از ترک آمریکا، بازگشت خود به محله هارلم و دوران تحصیلش در مدرسه و همچنین درباره سیاه و سفید، ارتباط این دو نژاد در اروپا، رابطه هنرمند با جامعه، نظریات خشن ریچارد رایت، فاکنر و نورمن میلر و همین‌طور نظریات خود درباره زن و تمایلاتش صحبت می کند.

این کتاب با بیش از یک میلیون نسخه فروش، در فهرست پرفروشترین کتابها قرار گرفت. در حالیکه هیچ تحصن، راه‌پیمایی و تظاهراتی در کار نبود، بالدوین بعنوان یکی از صداهای رهبری جنبش حقوق مدنی سیاهان شناخته شد.

در سال ۱۹۶۳ تغییر قابل توجهی در بالدوین با انتشار کتاب «آتش بعدی» روی داد. این مجموعه، معیار آموزشی بود برای سفیدان آمریکا تا بفهمند سیاه بودن یعنی چه. همچنین به خوانندگان سفید نشان میداد که جامعه آفریقایی-آمریکایی ها چگونه آنها را می‌بینند. در این کتاب بالدوین تصویر واقع بینانیه وحشی از روابط نژادی ارائه میدهد، اما در این مورد امیدوار به پیشرفتهای احتمالی هم هست. «اگر ما… در وظایف خود کوتاهی نکنیم، ممکن است… به این کابوس نژادی پایان دهیم.» سخنان او ضربه‌ای بود به عواطف مردم آمریکا و «آتش بعدی» بیش از یک میلیون نسخه فروش کرد.

همان سال، تصویر بالدین روی جلد مجله تایم (Time) چاپ شد. تایم نوشت:«هیچ نویسنده دیگری وجود ندارد – سفید یا سیاه – که با چنین دلواپسی و صراحتی واقعیتهای تاریک شوریدگی نژادی در شمال و جنوب را بیان کرده باشد.»

بالدوین در رمان «به من بگو چه مدت قطار رفته است» در سال ۱۹۶۸، به مضامین محبوب – جنسیت، خانواده و تجربه سیاهان بازگشت. برخی منتقدان به این رمان حمله کردند و آن را به‌جای رمان، جروبحث خطاب کردند. او همچنین به دلیل استفاده از مفرد اول شخص “من” برای روایت کتاب، مورد انتقاد قرار گرفت.

در اوایل دهه ۱۹۷۰ بالدوین از وضعیت نژادی سرخورده شده بود. او طی دهه گذشته شاهد خشونتهای زیادی بود، به‌ویژه ترور مالکوم ایکس، مدگار اورس و مارتین لوتر کینگ که هر سه بخاطر نفرتهای نژادی به قتل رسیدند.

این سرخوردگی، زمانیکه او در آثار خود لحنی محکم‌تر نسبت به گذشته به کار برد، آشکار شد. بسیاری از منتقدین، کتاب «بدون نام در خیابان» را که انتشار محموعه مقالاتی در سال ۱۹۷۲ بود سرآغاز این تغییر می دانند. او طی این دوران سعی کرد فیلمنامه‌ای در مورد زندگی نامه مالکوم ایکس تهیه کند.

در حالی که شهرت ادبی او طی سالهای بعدی کمتر شد، او تلاش کرد تا به انتشار آثار جدید خود در شکلهای مختلف ادامه دهد. او یک محموعه شعر در سال ۱۹۸۴ و رمان «چهار‌ساله هارلم» را در سال ۱۹۸۷ منتشر کرد.

بالدوین همچنین بعنوان ناظر و شاهد نژاد و فرهنگ آمریکایی شناخته شد. او سالهای پایانی عمرش را همچنین بعنوان استاد دانشگاه گذراند.

بالدوین در اول دسامبر سال ۱۹۸۷ در خانه خود در فرانسه درگذشت. بالدوین که هرگز نخواست سخنگو یا رهبر باشد، مأموریت شخصی خود را “گواهی بر حقیقت” دانست. او این مأموریت را از طریق میراث ادبی گسترده و پرارزش خود انجام داد.

.

من کاکا سیاه تو نیستم!

مستند خوش ساخت و قال توجه «من کاکا سیاه تو نیستم» به کارگردانی رائول پک است که در سال ۲۰۱۶ منتشر شد. این فیلم بر اساس نسخه خطی ناتمام کتاب «این خانه را به یاد داشته باشید» از جیمز بالدوین ساخته شد. فیلم در مورد تاریخ نژادپرستی در آمریکا و داستان فیلم شکل گرفته از خاطرات جیمز بالدوین از رهبران جنبش حقوق مدنی سیاهان در آمریکا، مالکوم ایکس، مارتین لوتر کینگ جونیور و مدگار اورس می‌باشد.