خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
جهانشمولى حقوق زنان و نظریه هاى پست مدرنیستى
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در جمعه 1 سپتامبر 2006

تا اواسط سالهاى دهه ١٩٧٠ نظریه ها و مفاهیم مربوط به حقوق زنان به “شرقى” و “غربى” تقسیم نمى شدند بلکه مفاهیمى جهانشمول و غیر مشروط به فرهنگ و مذهب تلقى شده، و سکولاریسم و جدایى مذهب از دولت پیش شرطهاى رهایى زنان محسوب مى شدند. در اواسط دهه هفتاد قرن گذشته، ایده امپریالیسم فرهنگى نظریه غالبى در بین روشنفکران و محافل فکرى و فرهنگى چه در غرب و چه در کشورهاى موسوم به جهان سوم شد. ایده امپریالیسم فرهنگى یک پوشش و ظاهر مترقى و میلیتانت داشت و بخشى از مبارزه پوپولیستى علیه امپریالیسم در جوامع تحت سلطه تلقى مى شد. در کشورهاى خاورمیانه مخالفت با امپریالیسم فرهنگى عنصر مهمى در مخالفت با امپریالیسم غرب محسوب مى شد و زنان قربانیان این مبارزه علیه امپریالیسم فرهنگى و “غربزدگى” بودند. به این دلیل که در این دیدگاه رهایى زنان و حقوق آنها، مفاهیمى امپریالیستى و غربى به حساب مى آمدند. به این ترتیب نیروهاى سنتى، اسلامى و ناسیونالیست زیر پوشش مبارزه با امپریالیسم و غرب، به ایده آزادى و رهایى زنان تعرض مى کردند.

نطریه امپریالیسم فرهنگى سرآغاز تجدید نظر در ایده جهانشمولى حقوق زنان بود. عروج اسلام سیاسى در دهه هاى ١٩٧٠ و ١٩٨٠ عقبگردهایى جدى به حقوق و آزادیهاى فردى و اجتماعى زنان تحمیل کرد. این عقبگردها زمینه ساز این تز شدند: که حقوق زنان در کشورهاى موسوم به جهان سوم و خاورمیانه مشروط و محدود به فرهنگ و مذهب هستند و باید طبق ارزشهاى سنتى و مذهبى تعریف شوند. این ترند ارتجاعى، مهر خود را بر حقوق زنان و ایده برابرى زن و مرد در تفکر، ایدئولوژى، فرهنگ در این جوامع کوبید.

طى سالهاى ١٩٩٠، نظریه هاى پست مدرنیستى بویژه تئوریهاى “سیاست هویت” و “نسبیت فرهنگى” بحث غالب در کانونهاى دانشگاهى و روشنفکرى و فرهنگى در غرب و جوامع خاورمیانه شدند. زیر پوشش اجتناب از اورینتالیسم، راسیسم و اروپا – محورى، این نظریه ها حملات وحشیانه اسلام و فرهنگ سنتى و مردسالار به حقوق زنان را توجیه و مشروع کردند. نظریه هاى پست – مدرنیستى در دهه ١٩٨٠ بروز کردند؛ در زمان عروج کنسرواتیسم، حملات اقتصاد بازار آزاد سرمایه دارى، در هنگامه فروپاشى بلوک شرق و اعلام پایان کمونیسم، و در زمان عروج اسلام سیاسى در ایران و خاورمیانه. این تئوریها عارضه جانبى دوران بى اطمینانى، تردید، سیاهى و ارتجاع و به عقب راندن جوامع انسانى توسط بورژوازى جهانى بودند.

این نظریه ها بطور فزاینده اى پروژه روشنگرى و ارزشهاى انسانى ناشى از آن را مورد سوال قرار داده و در متن وضعیت عینى مردم در کشورهاى فقیر این ارزشها را مورد تردید قرار دادند. این تئوریها، ایده آلهایى مانند حقیقت، عقلانیت، قطعیت و جهانشمولى را بى اعتبار اعلام کردند. نظریه هاى پست مدرنیستى یک دیدگاه جهانشمول در مورد جهان، تاریخ، جامعه و انسان را رد مى کنند و مبناى خود را بر تفاوت، انشقاق و تفرقه مى گذارند. با اتکا به وضعیت تاریک زندگى مردم در کشورهاى فقیر اعلام مى کنند که که جوامع انسانى طبق یک الگوى عام و جهانشمول به سمت سکولاریسم و مدرنیسم به پیش نمى روند. اینها سیستم و یک حقیقت جهانى را بشدت مورد تردید قرار مى دهند و مى گویند تاریخ به پایان خود رسیده، سکولاریسم و مدرنیسم در تحقق تعهدات خود شکست خوردند و همگى به کلمات و ترمهاى پوچ و توخالى تبدیل شده اند.

طبق نظریه هاى پست مدرنیستى، دو قطبى ستمگر – ستمدیده، رژیمهاى سرکوبگر – مردم سرکوب شونده، ارزشهاى فرهنگى و مذهبى ارتجاعى – رهایى زنان، همگى بى اعتبارند و این دو قطبى ها اساسا وجود ندارند. به ما مى گویند که حقوق زنان، مدرنیسم و سکولاریسم همگى محصولات تکامل و تحول جوامع غربى و در نتیجه قابل انطباق با ارزشها و نورمهاى جوامع غیر غربى (که در آنها فرهنگ و مذهب خودى حاکم است) نیستند. از این رو طبق این نظریه ها، ایده هاى سکولاریستى غالب باید از سوى اسلام و ارزشهاى ناسیونالیستى و بومى مورد سوال و مقاومت قرار بگیرند. مى گویند در این جوامع، اساس و چهارچوبهاى حقوق مردم باید بر طبق اسلام و ارزشهاى سنتى این جوامع تعیین شوند.

جان اسپوزیتو این نظریه را چنین فرموله مى کند:”در موقعیتى که ایدئولوژى سرمایه دارى تمام جنبه هاى مقدس زندگى انسانى را بخاطر منافع مخرب خود ویران کرده است، نیاز به گشودن فضاهاى ضد کاپیتالیستى بشدت احساس مى شود. پافشارى بر آلترناتیوهاى اجتماعى در مقابل کاپیتالیسم، اسلام را بعنوان نیروى مقابله و رویارویى با کاپیتالیسم دوباره به میدان مى آورد. بویژه از این رو که اسلام خودى ترین صداى مردم جنوب علیه ارزشها و منافع سرمایه دارى جهانى و دولتهاى غرب است و طى چند دهه گذشته بخوبى روشن شد که مدلهاى توسعه سکولاریستى بعد از استقلال جوامع خاورمیانه در تامین حقوق و آزادیهاى مردم با شکست سختى رو به رو شدند”

اسپوزیتو در ادامه مى گوید:”سکولاریسم آنطور که توسط متفکرین غربى و عرب ادعا مى شود جدایى مذهب از دولت نیست و حاصل آن از بین رفتن ارزشهاى اخلاقى و شناخت شناسانه از جامعه، جهان انسانى و طبیعت است بطوریکه جامعه انسانى و طبیعت را بتوان هر طور و هر اندازه که بورژوازى غرب بخواهد، مورد تعرض و چپاول قرار داد. از این نقطه نظر ما مى توانیم شباهتهاى ساختارى موجود بین ارزشهاى شناخت شناسانه امپریالیستى با ارزشهاى شناخت شناسانه سکولاریستى را بخوبى ببینیم. همچنین بخوبى مى توانیم ببینیم که امپریالیسم چیزى جز یک چهارچوب فکرى و فلسفى سکولار صادره از غرب نیست”

طبق نظریه هاى “سیاست هویت” و “نسبیت فرهنگى”، خواست زنان براى برابرى اقتصادى، سیاسى و اجتماعى محدود و مشروط به اسلام و فرهنگ خودى است. با این محدود و مشروط کردن حقوق زنان به سنت و مذهب، بیحقوقى زنان در جوامع غیر غربى توجیه مى شود. در حالیکه همان سنن و قوانین مذهبى در جوامع غربى وحشیگرى و بربریت محسوب مى شوند. در تبیین خواستها و تلاش زنان براى کسب حقوق خود در جوامع موسوم به جهان سوم و خاورمیانه تلاش مى کنند مفاهیم رهایى و برابرى زنان را بعنوان “غربى” و وصله ناجورى در زندگى زنان در جوامع عربى یا شرقى جا بزنند. این نظریه پردازان همچنانکه به نقل از جان اسپوزیتو دیدیم، مى گویند ایده هاى برابرى و رهایى زنان اساسا براى توجیه حمله غرب و امپریالیسم به جوامع شرقى و فرهنگ بومى آنها به کار گرفته شده و مى شوند. این فشار تا حدى است که حتى عناصر بسیار محدود و مینیمال حقوق زنان در جوامع غیر غربى را با همین توجیهات فوق زیر سوال مى برند و پایمال مى کنند. در این تلاش، روشنفکران و نظریه پردازان غربى، عربى و فمینیستهاى غربى همگى سهیم هستند.

یک نمونه بارز در این مورد، سکوت فمینیستهاى غربى در مواجهه با لگدمال شدن وحشیانه حقوق زنان در کشورهاى اسلام زده طى سه دهه گذشته است. نمونه دیگر انکار حقوق انسانى پناهندگان زن و مرد و کودکى است که از تعدى و فشار رژیمهاى اسلامى یا جنبشهاى اسلامى از این کشورها گریخته و به کشورهاى غربى پناهنده میشوند. حقوق انسانى و جهانشمول اینها با اتکا به این تئوریها که به بخشى از سیاست دول غربى تبدیل شده اند، مورد تجاوز قرار مى گیرد. به زنانى که از سنگسار، ازدواجهاى اجبارى، حجاب تحمیلى و قوانین اسلامى فرار مى کنند، با این توجیهات پناهندگى نمى دهند. نمونه دیگر برخود دولتهاى غربى و سیستمهاى قضایى آنهاست که حقوق پایه اى زنان و دختران خانواده هاى اسلامى ساکن اروپا را در مواجهه با قتلهاى ناموسى، تحمیل حجاب به دختر بچه ها و ازدواجهاى اجبارى با همین توجیهات لگدمال مى کنند. نسبى گرایى فرهنگى بعنوان مبنایى در سیستم قضایى این کشورها عمل مى کند.

گویى آنچه که بر سر زنان و دختران در این جوامع و یا در خانواده هاى اسلامى مى آید، حق آنهاست یا حتى از سرشان هم زیاد است. چرا باید مرزهاى جغرافیایى و ارزشهاى ارتجاعى فرهنگى و اسلامى حاکم حقوق انسانها را تعیین کند؟ چرا چیزى که در فرهنگ غربى ستمگرانه و بربریت است، در جامعه غیر غربى باید بعنوان ارزش پذیرفته شده و قابل اطاعت تلقى شود؟ مگر چند جور انسان و چند نوع حقوق انسانى وجود دارد؟ این تئوریها حقوق انسانى و حقوق جهانشمول زنان را براى زنان ساکن این جوامع لوکس و تجملى و از سر آنها زیادى تلقى مى کنند.

این نظریه ها هر نوع انتقاد و اعتراض به فرهنگ ضد زن، اسلامى و سکسیستى حاکم بر این جوامع را نه تنها مردود مى دانند بلکه معتقدند این ارزشها باید بعنوان گنجینه هاى فرهنگى و میراث سنتى این جوامع نسل اندر نسل حفاظت شوند. اگر ارزشهاى اسلامى و فرهنگ ارتجاعى حاکم مانع آزادى و تحول در حقوق زنان و دگرگونى اجتماعى در این جوامع نیستند، چرا موقعیت زنان و حقوق انسانى مردم در این جوامع از همه جاى جهان بدتر و غیر انسانى تر است؟

این نظریه ها زنان در جوامع خاورمیانه را بعنوان موجوداتى منفعل، قربانى و کم شعور تلقى مى کنند و به همین دلیل هم راسیستى و ضد انسانى هستند. روشنفکران و فمینستهاى غربى از این رو قادر به دیدن جنب و جوش و تقلا و فشار زنان و جنبشهاى پیشرو اجتماعى براى تحول، برابرى و آزادى در این جوامع نیستند.