خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
دهه شصت و همه آنها که باید پاسخگو باشند…
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در دوشنبه 27 آگوست 2012

قبلا می خواستم پستی درباره دهه ۶۰  و کشتار خونین ۶۷ بنویسم و اشاره ای کنم به خاطرات اقوام و آشنایان از آن روزها و نگاهی هم بیاندازم به وضعیت کردستان و مخصوصا جنگ ۲۴ روزه سنندج اما بخاطر تغییر مجدد مکان امکان گفتگو با برخی منابعم را از دست دادم. به هر حال اما تلاشم برای پرداختن به این مساله با دیدن این نوشته در سایت ندای سبز آزادی می خواست به جایی برسد. یعنی این نوشته باعث شد تا نقدی آماده کنم تا هم جوابی باشد برای این نوشته و هم به موضوع کشتار ۶۷ پرداخته باشم. اما این نوشته از آرش سیگارچی همه چیز را تمام کرد. نوشته خیلی خوبی است و توانسته تا حدودی موضعی بی طرفانه (البته اگر دفاع روشن از موسوی را نادیده گرفت)  در این پست داشته باشد. به هر ترتیب اما بد نیست به یک جنبه از نوشته آرش بپردازم و نگاهی هم به نوشته کامیار بهرنگ در ندای سبز آزادی چون هر دو لغزشهایی در نوشته خود دارند و این احساس وجود دارد که عامدانه می خواهند مسائلی را مخفی کنند یا تغییر دهند.

کشتار کار چه کسانی بود؟

در این مورد دها سند وجود دارد. آیت الله خمینی بر اساس شرع اسلام حکمی صادر می کند و پس از آن قتل عام با چند سوال کلیدی شروع می شود. در این مورد می توانید به همان منبع آرش و منابع دیگر از جمله این دو نوشته یرواند آبراهامیان و حسن پویا  و کوهی از اسناد بسیار مهم در سایت ایرج مصداقی مراجعه کنید. به هر ترتیب کشتار با قصد حذف کامل مخالفین صورت می گیرد و تا آنجا که می توانند کسی را از قلم نمی اندازند. خمینی حکمی صادر می کند (که سندش در سایت خاطرات منتظری هم هست  او این نامه را تایید کرده است) و بر اساس آن هزاران نفر قتل عام می شوند. اینجا و اینجا

یرواند آبراهامیان پروسهٔ اجرای حکم اعدام مجاهدین را این گونه توصیف می‌کند:”کساني که پاسخ هاى نامساعد مى دادند، يا حاضر به زبان آوردن “منافقين” نبودند، بي درنگ به اتاق ويژه اى هدايت مى شدند. در آنجا انگشترها و عينک هايشان ضبط و به آنها گفته مى شد که وصيت نامه نهايى خود را بنويسيد. آن گاه آنها را به سوى چوبه هاى دار که پنهانى، هم در تالار سخن رانى گوهردشت و هم در حسينيه اوين برپا شده بود مى بردند و در گروه هاى ۶ نفرى به دار مى آويختند. جان کندن بعضى از آنها تا ١۵ دقيقه به طول مى انجاميد چون به جاى اين که دريچه اى پنهانى از زير پايشان در رود و به پايين بيفتد به همان شيوه قديمى حلق آويز مى شدند.

بعد از قتل عام گسترده نیروهای منصوب به مجاهدین، کشتار کمونیستها با این سوالها که “آيا شما مسلمانيد؟”، “آيا به خدا اعتقاد داريد؟”، “آيا به بهشت و جهنم معتقد هستيد؟”، “آيا محمد را به‌عنوان خاتم انبياء قبول داريد؟”، “آيا در ماه رمضان روزه می گيريد؟”، “آيا قرآن می خوانيد؟”، “آيا هر روز نماز می خوانيد؟”، “آيا ترجيح می دهيد با يک مسلمان هم بند شويد و يا يک غيرمسلمان؟”، “آيا حاضريد زير ورقه ای را داير بر اينکه به خدا، به پيغمبر، به قرآن و به روز رستاخيز ايمان داريد امضا کنيد؟” و پر معناتر از همه: “آيا در خانواده اى بزرگ شده ايد که پدر در آن نماز مى خواند، روزه مى گرفت و قرآن مى خواند؟” آغاز می شود.

در مورد عوامل این کشتار به این نوشته از ایرج مصداقی مراجعه کنید.

نقش آیت الله منتظری

در نوشته های مختلف از نیروهای اصلاح طلب می خوانیم که آیت الله منتظری به احکام اعتراض کرده است. در صورتیکه چنین نبوده است. او به شیوه اجرای احکام اعتراض داشته نه خوده احکام و این را هم بیان کرده است: ۱) او کشتار را حمل بر کینه توزی در شرایط فعلی می داند (یعنی بعد از عملیات مرصاد) ۲) در شرایطی که ما (حکومت) داریم در دنیا مظلوم نمایی می کنیم صلاح نیست یکدفعه تبلیغات علیه ما شود ۳) در صورتیکه خمینی اصرار بر اجرای حکم خود دارد ملاک اعدام اتفاق نظر قاضی و دادستان و مسئول اطلاعات باشد و ۴) اعدام چند هزار نفر در چند روز خوب نیست. او مشخصا می نویسد کساینکه قبلا حکم گرفته اند هم بدون مقدمه (؟) و بدون فعالیت جدید دارند اعدام می شود. اینجا و اینجا (لینک از سایت خاطرات منتظری). در نامه دوم منتظری به خمینی این موضوع کاملا روشن می شود. او می نویسد که رای بر اعدام بر اساس اکثریت است و نه اتفاق آرا و اعتراضش بر این نکته است.  به هر ترتیب هیچ جای این نامه نگاریها اعتراض به صدور احکام اعدام نیست. اعتراض به شیوه اجرای احکام است.

او در جایی هنگام ماه محرم به احمد خمینی شفاها می گوید:  “الان دهه محرم است، يك مقدار دست نگه داريد”، بعد به آنها گفتم : “اگر امام هم اصرار دارند شما يك عده از آنها را كه در زندان شيطنت مي‎كنند و تبليغ و فعاليت دارند مجددا با روش صحيح بازجويي كنيد و آنها را درست محاكمه كنيد و پس از محاكمه اگر محكوم به اعدام شدند اعدامشان كنيد، در اين صورت لااقل كسي نمي گويد كسي را كه به پنج سال زندان محكوم شده است جمهوري اسلامي اعدام كرده است “. اینجا

گورستان خاوران یکی از شناخته شده ترین گورستانهای دسته جمعی در ایران است. در طول چند سال گذشته تلاشهای فراوانی برای محو آثار این گورستان از طرف حکومت صورت گرفته است.

همچنین آیت‌الله منتظری در یکی از درس‌های فقهی خود (حدود سال ۶۳) خطاب به مخالفان نظام گفته بود: «اگر حضرت علی بود (یا اگر زمان حضرت علی بود) که شماها را می­سوزانید…» و به این ترتیب تلاش کرده بود نحوه‌ی برخورد «نظام» با «غیرموافقین» را فراتر از صدر اسلام جلوه داده بر رعایت حقوق آن‌ها در نظام جمهوری اسلامی تأکید کرده و ظرفیت بالای نظام قضایی در برخورد با «غیر موافقین» را به رخ آن‌ها بکشد. این در حالی بود که تا آن تاریخ ده‌ها هزار نفر به بند کشیده شده، مورد شدیدترین شکنجه‌ها واقع شده و هزاران نفر از آن‌ها به جوخه‌ی اعدام سپرده شده بودند. جالب این است که در طول سالهای بعد و امروز آیت الله منتظری را مخالف احکام اعدام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ معرفی می کنند. اسناد بر اساس نامه‌ی تیرماه ۱۳۶۶ آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری در سایت ایرج مصداقی

او در نهایت در يادداشتی خطاب به نيری قاضی شرع، اشراقی دادستان، رئيسی معاون دادستان، پورمحمدی نماينده اطلاعات در اوين برای اجرای حكم خمینی می نویسد: من بيش از همه به فكر حيثيت حضرت امام و چهره ولايت فقيه مي‎باشم و نمي دانم موضوع را به چه نحوي به ايشان رسانده اند، اين همه ما در فقه بحث احتياط در دماء و اموال كرده ايم همه غلط بود؟ او بالاخره می نویسد: مجاهدين خلق اشخاص نيستند يك سنخ فكر و برداشت است يك نحو منطق است، و منطق غلط را بايد با منطق صحيح جواب داد، با كشتن حل نمي شود بلكه ترويج مي‎شود، ان شاء الله موفق باشيد. اینجا سوالی که پیش می آید این است که وضعیت غیر مجاهدین در نوشته های آیت الله منتظری چه می شود؟ چرا به آنها نمی پردازد؟ آیا دلیلش این نیست که به هر حال مجاهدین اسلام را قبول داشتند ولی کمونیستها نه؟ آیت الله منتظری دارد از مجاهدین دفاع می کند.

نتیجه اینکه آیت الله منتظری مخالف شیوه اجرای احکام اعدام بود و نه خود حکم اعدام.

موقعیت موسوی

میرحسین موسوی در زمان واقعه هولوکاست اسلامی کشتار زندانیان سیاسی نخست وزیر جمهوری اسلامی بوده است اما مدعی است از جریان اعدامها باخبر نبوده و در جایی دیگر گفته معذوریتهایی برای بیان حقیقت دارد. موسوی اما به گزارش جفری رابرتسون (که عموما جای نوشته ها و نظراتش در مورد کشتار سال ۶۷ در نوشته های طرفداران موسوی خالی است) در یک مصاحبه با تلویزیون اتریش در سال ۱۹۸۸ می گوید که باید زندانیان ۶۷ را سرکوب می کردیم زیرا قصد توطئه و قیام داشتند و هیچ رحمی در اینباره نداریم. گزارش جفری رابرتسون را در سایت گاردین بخوانید و اینجا . جفری رابرتسون که قاضی حقوق بشر  است به سفارش بنیاد برومند گزارش مفصلی از کشتار  ۶۷ منتشر کرده که می توانید ترجمه فارسی این گزارش را از سایت بنیاد برومند مطالعه کنید.

در طی تبلیغات انتخاباتی سال ۸۸، میرحسین موسوی در سفرهای انتخاباتی اولین بار هنگام سئوال نماینده انجمن اسلامی دانشجویان صنعتی نوشیروانی با موضوع کشتار ۶۷ و موضع او در قبال آن روبرو شد. در این مواجهه بنا به گزارش خبرنامه امیرکبیر «مجری برنامه و ستاد میرحسین موسوی سعی می کردند تا میکروفون را از دست نماینده مزبور بگیرند که موفق نشدند ولی در عوض وقتی سوال نماینده انجمن درباره کشتار ۶۷ بیان می شد، صدای بلندگوها را به شدت کم کردند. نماینده انجمن اسلامی سه بار رو به میرحسین کرد و از او پرسید اجازه می دهید تا سوالاتم را ادامه دهم که هر سه بار میرحسین سرش را به پایین انداخت و حرفی نزد.» سؤال مطرح شده از سوی نماینده انجمن اسلامی دانشجویان صنعتی نوشیروانی به گزارش خبرنامه امیرکبیر چنین بود: «۱- شما و ما می دانیم که به گفته آیت الله منتظری قائم مقام وقت رهبری بیش از ۴۸۰۰ زندانی سیاسی در سال ۶۷ در دادگاه های چند دقیقه ای محکوم به اعدام شدند. شما در آن زمان نخست وزیر ایران بودید. شخص سوم مملکت. مسئول دفاع از حقوق ملت. چه توضیحی درباره سکوتتان دارید؟ آیا این سکوت به معنای رضایت شما بود؟ باز هم تاکید می کنیم با صراحت پاسخ دهید. » دانشجویان به هنگام ترک سالن شعار می‌دادند: «میرحسین، ۶۷، جواب بده». صراحت او تنها در آن جا بود که اعلام کرد: من با صراحت می گویم با اصلاح قانون اساسی مخالفم. اینجا و اینجا

موسوی هم متهم است؟

اما اجازه دهید به یک جنبه از نوشته آرش سیگارچی اشاره کنم. او در قبال رفتار موسوی در مورد وقایع دهه ۶۰ و برخی تصمیماتش می گوید جو احساسی که در جامعه بود دلیل این رفتار بوده. البته باید دید منظور آرش جو موجود در نماز جمعه های تهران بوده یا نه در کل کشور؟ گیریم همان نماز جمعه تهران. آیا رفتار حکومت را می توان بر اساس احساسات جاری در جامعه توجیح کرد؟ اگر اینطور است پس چرا در مقابل احساس آزادی خواهی که در جامعه وجود داشت رفتار حکومت کاملا تغییر کرد و از آزادی خواهی در حدی که مارکسیستها هم آزاد هستند در نهایت به حکومت اسلامی و همه چیز اسلامی باشد رسید؟ چطور شد که حجاب علارغم مخالفتهای فراوان  اجباری شد و چطور شد که علارغم تلاشهای فراوان کل جامعه مجبور به پذیرش فرهنگ اسلامی باب حکومت شد؟ دانشگااها تعطیل گشت و با حمله گسترده و خشونت آمیز به دانشگاهها سعی شد تا آنها را به قول اسلامی کنند؟ اسلامی کردن دانشگاهها نظر مستقیم حکومت بود یا جو موجود در جامعه احساساتی؟ بنظرم همین استفاده از عبارت “احساسات آن موقع جامعه” و صحبت از رفتار دیگر جریانات سیاسی یکجوری توجیح رفتار حکومت است. همین امروز در مصر اگر دقت کنید دولت مرسی علارغم مخالفت نیمی از جامعه ( می دانیم که بیش از ۴۰ درصد مردم مصر به او رای نداده اند) اما تلاش دارد قوانین شرع اسلام را در جامعه پیاده کند. اگر قرار است دولت تحت تاثیر احساسات جاری جامعه باشد چرا فقط به سمت تمایلات خود می رود و نه بخشهای دیگر جامعه؟

به این ترتیب موسوی فقط به اعتقادات سیاسی و معنوی خودش عمل کرده و در همین چارچوب هم باید به رفتار آن موقع و امروزش نگاه کرد. در ثانی و نکته خیلی مهم همه آن چیزی که آرش سیگارچی در نسخه رفتار احساسی جامعه ایران پیچیده و آن را به دیگر جریانات سیاسی هم نثبت داده حقیقت ندارد. دو بخش نامه معرفی شده توسط او که جز بخشنامه های بد موسوی معرفی شده اند جملگی مربوط به بعد از سرکوب و متلاشی شدن جریاناتی است که بعدها در تابستان ۶۷ قتل عام شدند. اگر فاکتور احساسات جامعه را (که گفتم قبول ندارم) همچنان لحاظ کنیم نمی توانیم برای جریانات سیاسی دیگر نقشی قائل شویم چون جملگی در حال سرکوب بودند و نقشی در رفتار اجتماعی نداشتند. مثل همان مجاهدین و سایر جریانات چپ. بخصوص اینکه نیروهای چپ و کمونیست مخالف جمهوری اسلامی تا همان سالهای ۶۰ و ۶۲ توسط حزب توده و فداییهای اکثریت به مراجع امنیتی جمهوری اسلامی معرفی می شدند که کلی سند و مدرکش نزد همان نیروهای جان به در برده از کشتار دهه ۶۰ وجود دارد. ایرج مصداقی خود چندین جا از این همکاریها حتی در حد نظامی نظیر واقعه آمل سخن گفته است.

به هر روی رفتار دولت موسوی اساسا ربطی به احساسات و خواسته های جامعه ایران ندارد و خط مشخصی است که توسط آیت الله خمینی و دیگر سران رژیم برای پیشبرد پروژه جمهوری اسلامی مشخص و تدوین میشده و موسوی هم به عنوان فردی که هم جایگاه تئوریسین داشته و هم جایگاه نخست وزیری، آنها را اجرا می کرده.

در نهایت این سوال از موسوی وجود دارد که چرا در مقابل این جنایت سکوت کرد و همچنان می کند؟ چرا در مقابل این جنایت حرکتی انجام نداد؟ آیا رفتار دولت ایشان در محدود کردن مردم و جوانان که از سانسور گسترده و سیستماتیک مطبوعات و کتب و رسانه ها شروع شد و تا تحمیل حجاب اجباری در ارگانهای دولتی تداوم یافت ربطی به سکوت ایشان ندارد؟ یعنی در واقع این سکوت تایید رفتار آن زمان حکومت در قبال این کشتار نیست؟ اگر ایشان در سال ۸۸ رئیس جمهور میشد و صندوقها به نفع ایشان گشوده میشد اساسا ایشان همین اشارات نیم بند به کشتار ۶۷ را هم داشتند یا همان سیاست همیشگی حکومت یعنی سکوت و سرپوش گذاشتن به این جنایت را پیش می بردند؟

به هر حال هر چه هست، آقای موسوی نه آنچنان که برخی گروهها و افراد می گویند به عنوان یک جنایت کار، که به عنوان یک متهم ردیف چندم هم همچنان در مقابل این کشتار به عنوان نخست وزیر وقت ایران مسئول است و باید در دادگاهاهی مردمی پاسخگو باشد.

 

تذکری به آرش سیگارچی

من از نویسنده آن یکی نوشته یعنی کامیار بهرنگ نه انتظاری در حقیقت گویی دارم و نه حتی حاضرم متصور شوم اینها بخواهند در این راه قدم بردارند. خوده جریان اصلاحات و اصلاح طلبی با دروغی بزرگ به اسم شرکت ۲۰ میلیونی مردم آغاز شد و به عنوان کسی که در دو سازمان دانش آموزی و جوانان خاتمی سمتهای مدیریتی داشتم و شاهد انواع دروغها و فریبها و ظلمهای دولتیهای اصلاح طلب بودم، اصلاح طلبان را دروغگو تر و ریاکاتر از اصولگرایان جمهوری اسلامی می دانم.

به هر تیب آرش سیگارچی اما جزو روزنامه نگاران محبوب من است. از دیدن و خواندن گزارشها و نوشته هایش لذت می برم چون تلاش زیادی دارد همیشه بی طرف باشد. اما در مورد این بی طرفیش وقتی به اصلاح طلبان و در این مورد موسوی می رسد بدجور خراب می کند. در این نوشته او مشخصا تلاش دارد موسوی را از موضوع کشتار ۶۷ تبرئه کند و آنچنان که دیده شد تلاشی ناموفق هم بود. او به دروغ متوصل می شود و بعضی جاها حتی با تزهای من در آوردی جامعه شناسانه تلاش می کند تا رفتار اجتماعی را مسئول تصمیمهای موسوی بداند. به هر حال بهتر است آرش سیگارچی  برای حفط بی طرفی اساسا در مورد اصلاح طلبان چیزی ننویسد چون بدجوری کفه ترازو را به سمتشان سنگین می کند و این نه ربطی به عدالت دارد و نه بی طرفی دنیای روزنامه نگاری که مدعیش هست.

.
+ یک نسخه ویرایش شده از همین نوشته در سایت روزنه هم منتشر شده است.