خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
شام چی شد؟!…
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در پنج‌شنبه 1 فوریه 2007

درباره اینکه در شبهای محرم چه جو شاد و جالبی در خیابانهای شهرها حاکم است، دوستان در وبلاگهاشان زیاد نوشتن و عکس منتشر کردن. خاطرات جالبی هم در این روزها و شبها اتفاق می افته که تعریف کردنش خالی از لطف نیست.

راستش من هم تا قبل از اینکه با جنبش کمونیسم و کمونیسم کارگری آشنا بشم، در خیالات خام خودم در این مراسمها شرکت می کردم و از شما چه پنهان بعضی وقتها سینه می زدیم و… خلاصه با دوستان جمع می شدیم و می رفیتم هیئت سر کوچه تا در مراسم عزاداری آقا شرکت کنیم و برای توشه آخرتمون یه چیزی کنار بزاریم! به هر حال خوب یادمه در یکی از آخرین شبهایی که در این جور مراسمها شرکت می کردم، از ساعت 9 شب همراه با خانواده به طرف یکی از این هیئتها که اتفاقا از هیئتهای پر و پیمان و حسابی شلوغ محله هم بود راه افتادیم. مادر محترم به بهانه اینکه در هیئت شام می خوریم، آن شب شام درست نکرده بود و ما هم گرسنه و خسته به امید یک لقمه نان(!) همراه اهل محل و رفقا راه افتادیم رفتیم هیئت حاج یوسف!

حاج یوسف از تجار معروف محله ما بود که از مال دنیا کم و کاستی نداشت و این جور مواقع مثل دوستای دیگش هی ثروتشو با ریخت و پاش تو این مراسما به رخ دیگران می کشید. از ساعت 9 شب، ملت مشغول به قول معروف عزاداری بودن! تند و تند دسته های مختلف میامدن و می رفتن و اول صف تمام این دسته ها نوجوانهای 10 تا 20 ساله هم سن و سال خودم بودن که خودشونم نمی دونستن اونجا چکار می کنن! تقریبا برای یکجور وقت گذارانی منتها از نوع ارتجاعیش آمده بودن! اگر از منظر روانشناسی نگاه کنیم این هم یک جور تخلیه هیجانات ناشی از حال و هوایی بود که حکومت در این روزها راه میاندازه. یک عده تقریبا 30 نفره تو فضای اصلی هیئت مشغول سینه زنی بودن و بقیه ملت بیرون مشغول تماشا و صحبت کردن بودن. خانمها که جلسات همیشگی بحث و گفتگویشان (نمی گم چی بود) برپا بود و آقایون هم همین گوشه کنارا میامدن یه سری می زدن ببینن شام می دن یانه و بعد می رفتن دوباره قدم بزنن. تقریبا خیل عظیم عزاداران حسینی که از مدتها قبل برای عزاداری آقا اومده بودن کم کم صداشون در آمد که آقا این شام ما چی شد؟ دارو دسته برگزاری مراسم که دیدن خیلی وقت گذشته و خوب نیست مهمانهای آقا بیشتر از این منتظر بمونن، یکباره مراسمو قطع کردن و گفتن آقایون و خانمها بفرمایید شام. چشمتان روز بد نبینه. انگار زلزله ای چیزی اومده یهو همه ملت با تمام سرعت برای گرفتن ضرف غذا ریختن داخل هیئت. من که اون موقع (6 سال پیش) هیکلی ریزه میزه و ضعیف داشتم، از همون ساعتهای اول که رفته بودیم، یکجایی نزدیک در اصلی هیئت نشسته بودم تا سر فرصت برم داخل و شامم و بگیرم. ولی قبل از اینکه بتونم عکس العملی از خودم نشون بدم، عاشقای ولایت و امامت برای رسیدن به شام مهمانی آقا که ظاهرا تبرک بود (منظورم رب یا برنج یا هر چیزه دیگه تبرک نیست!)، مثل برق و باد ریختن تو هیئت و ما هم که نمی خواستیم از قافله عقب بمونیم با یک جهش غورباقه ای (که اگر تو المپیک بود حتما مدال طلا بهم می دادن) رفتم داخل. بالاخره با هر زحمتی که بود ظرف غدامو گرفتم و از اونجایی که خیلی خیلی گشنم بود، شاممو زود در عرض کمتر از 5 دقیقه خوردم و بعدش از آقایی که پیشم بود ساعت پرسیدم. چشمام مثل همون غوبارقه اولی از حدقه زد بیرون. ساعت 4 صبح بود! اصلا نفهمیده بودم زمان چطوری گذشته. هی به خودم لعنت می فرستادم و فحش می دادم که من اینجا چکار می کنم. از اونجایی که ساعت 10 صبح همون روز اتفاقا امتحان پایان ترم درس دینی هم داشتم، سریع برگشتم خونه تا بقیه صبح رو بیدار بمونم و درس بخونم. به هر حال کتاب رو که دستم گرفتم مثل اینکه قرص خواب خورده باشم خوابم برد و تقریبا ساعت 9 صبح با بیدار باش پسرخاله عزیز که برای مرخصی از پادگان اومده بود بیدار شدم و سریع رفتم مدرسه تا امتحانمو بدم. خلاصه از اونجایی که باقی قضایا مثل خوده همین خاطره زیاد جذاب نیست بقیه اش را نمی گم فقط بگم اون امتحان دینی رو نمره 2 گرفتم و از اون به بعد مهر بی دین بودن رو پیشونی من درج شد! به معلم عزیزمان هم که شاکی شده بود چرا 2 گرفتم، گفتم آقا رفته بودم عزاداری امام حسین تا دعا کنم نمره بیست بگیرم به خاطر همین نرسیدم درسمو بخونم!…

و این شد که اون سال تو درس دینی تجدید شدم و از اونجایی که دیگه بی دین شده بودم درسمو نخوندم و با تکماده نمره قبولی گرفتم!…