خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
ماهی از سر می گندد .۱
روایتی تاریخی از امپریالیسم اسلامی / افرایم کارش / س.تیسفون / باشگاه ادبیات / ۱۳۹۶

بلافاصله پس از اين كه امپراتورى عثمانى به اوج خود رسيد، در سراشيب افول مداوم و طولانى خود نیز گرفتار شد. فشارهاى مركزگريز، فساد، و سوءمديريت ادارى و دیوانسالارى، يعنى همه مشكلاتى كه امپراتورىهاى اسلامى ييشين گرفتار آن بودند، دامن تازه‌ترین عضو باشگاه امپریالیستها را نيز گرفت. مطابق يك ضرب‌المثل ترکى كه میگوید «ماهى از سر میگندد»، زوال از بالا شروع شد.

درست همان طور كه ظهور باشكوه عثمانیها بيشتر از همه مديون توانايى آنها در تربيت زنجيره درازى از سلاطين پر تكاپو و كار آمد بود، افول آن نيز بازتاب افت سریع كفايت خاندان سلطنت بود. اين سلاطين برخلاف اجداد خود، در مقايسه با افراط شاهانه خود به شكار، حرمسرا و وعده‌هاى بهشتى ناشى از مواد مخدر، علاقه بسيار كمترى به عمليات جنگى و امور حكومت داشتند. پسر و جانشين سليمان كه به سليم دائم‌الخمر معروف بود، زمامدارى خود را با خفه كردن ينج برادر خود آغاز کرد و در قدرت اعجاب‌انگيز زاد و ولد خود زبانزد، و پدر بيش از يكصد بچه بود.

فساد سراسر سازمان حكومت را فرا گرفت. رشوه و تبعیض و نه شايستگى، روش انتخابات و ترفيعات بود. قواى مسلح، كه شالوده امبراتورى و موتور گسترش جهانى آن بود، غالب خصوصيات مشهور خود را از دست داد. از همان قرن جهاردهم، مراد و بايزيد سعى كردند تا نظام غازى موجود را با برده – سربازان تازه مسلمان شده‌اى كه از ميان اسراى جنگ‌های بالكان به خدمت گرفته میشدند تعويض كنند. اين اقدام با حمله تيمور لنگ متوقف شد، اما توسط محمد دوم طى آنجه كه پایه گذاری قوای مسلح بر اساس برده – سربازان نخبه اعلام گرديد با جديت احيا شد. از ميان آنها، گروههاى پياده نظام ینی‌چری مقام شامخى به خود اختصاص داده بودند. اين جنگجويان از ميان پسربچه‌های مسيحى اتباع بالكان كه اسلام آورده بودند به دقت انتخاب میشدند و به عنوان یک برگزیده نظامى كاملا وفادار به سلطان تربيت میشدند و همين جنگجويان بودند كه سپاهيان عثمانى را به پیروزیهاى بزرگی رهنمون ساختند. با اين وجود تا قرن هفدهم، آنها تبديل به طبقه‌ای موروسی و هوسران شده بودند كه براى حفاظت از موقعيت انحصارى خود به هر كارى از جمله بركنارى و قتل سلطان دست میزدند. جلوى هر گونه اقدام به اصلاح و نوسازى از همان آغاز گرفته میشد.

اقتصاد كه می‌بایست ظاهر پرخرج و در عين حال ناكارآمد را تأمين نموده و هزینه های فزاینده جنگ را نيز بپردازد، متحمل روند تدريجى رکود و افول شد. شالوده نظام ارضى اوليه عثمانى، رعاياى تيولها كه زمينها را كشت نموده و در زمان جنگ نيز سرباز، سلاح و اسب امبراتورى را تأمين مىكردند مرتبا تحت فشار قرار میگرفتند. اجاره‌دارها و زمين‌داران دست به يكى كرده و طبقه اشراف زميندارى را شكل دادند كه نقش و اقتدار حكومت مرکزی را از آن گرفته بود و رعاياى عادى بايد هزینه بوالهوسى‌هاى آنها را ميپرداختند.

روابط تجارى با اروپا زوال اقتصادى عثمانى را شتاب بيشترى بخشيد. در حالى كه ارويا از واردكننده محض كالاهاى توليدى، به سرعت تبديل به صادرکننده محصولات توليدى میشد، امپراتورى عثمانى دچار كسرى تجارى عظيمى شد كه نه تنها مواد خام و صنايع بومى آن را تحليل می‌برد، بلكه آن را از طلا و نقره‌اى كه اقتصاد امپراتورى به شدت به آن وابسته بود تهى می‌ساخت. آنچه اوضاع را بدتر می‌ساخت، اين بود كه تجارت غرب با اميراتورى عثمانى رسما به شكل امتيازنامه‌هاى ويژه‌اى به نام «كاپيتولاسيون» تنظيم شده بود. اين امر به اتباع قدرت‌هاى غربى مصونيت برون‌مرزى میداد و هنگامى كه در سرزمين عثمانى بودند نيز، آنها را مشمول قوانين كشور خودشان میساخت. در ابتدا زمان كاپيتولاسيون محدود به حيات سلطان وقت بود، اما به تدریج دائمى شد. تنها در قرن نوزدهم بود كه سلاطين در روابط تجارى خود با غرب، اين امر را دوطرفه ساختند، اما حتی در اين صورت نيز مزاياى اعطايى قابل مقايسه با حقوق برون‌مرزى اتباع عثمانى نبود.

انحطاط محدود به حكومت مرکزی نبود. بلكه در سرتاسر امپراتورى بازتاب می‌یافت و سلطه مرکزی بر بسيارى از مايملك خود را عملا ناممكن میساخت. مقامات عثمانى هم فاسد و هم منفور بودند. هرج و مرج و حكمفرمايى رؤسا و سرشناسان محلى كه دستورات حكومت را ناديده میگرفتند، آشفتگى، ناامنی و فلاكت گسترده‌اى به بار آورده بود. بعضى از آنان خود را خادم سلطان می‌خواندند و برخى ديگر نيز از اعتراف به حاكميت عثمانى امتناع كرده و آشكارا حكومت مرکزی را به چالش میگرفتند. مستعمرات شمال آفريقا و نيز مستعمره اروپايى مونتنگرو عملا مستقل بودند. مصر عملا توسط خان‌سالار مملوكى اداره می‌شد كه اعتناى زيادى به حاكم رسمى منصوب سلطان نداشت و اميرنشين‌هاى مولداوى و والاكيا (رومانى امروزى) نيز عملا خودمختار بودند، گرچه ظاهرا توسط حاكم منصوب استانبول اداره میشدند. خاورنزدیک كه به مراكز قدرت بىشمارى تقسيم شده بود، مملو از دشمنى ميان رؤسا و سرشناسان محلى بود و خصومت‌هاى قومى و مذهبى آن را از هم گسسته بود. در شبه جزيره عربستان، رسوم قبيله‌اى تنها اسباب مؤثر قدرت بود و حاكميت عثمانى مكررا توسط معارضان نظامى همچون فرقه تندرو وهابى مورد چالش قرار میگرفت كه در اواسط قرن هجدهم توسط محمد بن عبدالوهاب تأسيس شده و بازگشت به اسلام «تباه‌نشده» قرن هفتم را موعظه میکرد. امپراتورى حتی بر آناتولى كه عثمانی‌ها فتوحات جهانى خود را از آنجا شروع كرده بودند، تسلط كاملى نداشت. هنگامى كه خواهر سلطان در سفر حج در سال ۱۷۵۷ به قتل رسيد، رخوت امپراتورى به وضوح مشخص بود.

تهديدات خارجى به گونه‌ای فزاينده قوت میگرفت. سلسله هاپسبورگ، اين دشمن قديمى عثمانی‌ها، براى سلطه بر بالكان با عثمانى رقابت میكرد و روسيه، غول برآمده از شمال هم در جستجوى توسعه ارضى و روزنه‌اى ايمن به مديترانه، گسترش خود را به سمت جنوب آغاز كرده بود. تلاش عثمانى باشكوه جهت توقف بداقبالی‌هايش در برابر دروازه‌هاى وين در سبتامبر ۱۶۸۳ ناكام ماند و از آن زمان به بعد به سرعت در سراشيب افتاد. در سال ۱۶۹۶ تزار پتر كبير شهر بندرى آزوف را تسخير كرد و بدين ترتيب نخستين جاى پاى روسيه در درياى سياه را هر چند به طور موقت، به دست آورد. طى ييمان صلح كارلوويتز در ژانویه ۱۶۹۹، امپراتورى عثمانى براى نخستين بار در طول تاريخش مجبور شد سرزمين‌هاى وسيعى را به كفار واگذار كند. كمتر از یک قرن بعد، نقطه عطف ديگرى در افول ترک‌ها روى داد. در ۲۱ جولاى ۱۷۷۴ پس از شش سال جنگ با تزارینا كاترين كبير، عثمانی‌ها پيمان كوچوک قاينارجى را امضا كردند كه طى آن روسيه قدرت برتر دريايى در درياى سياه كه تا آن زمان درياچه ترک‌ها بود می‌شد و بدين ترتيب آرزوى ديرینه آن براى دستيابى به مديترانه را برآورده می‌ساخت. نه سال بعد، روسيه با الحاق رسمى كريمه و از بين بردن خان‌نشين تاتار در آنجا، جاى پاى خود در درياى سياه را تحكيم نمود.

اما اين پايان جاه‌طلبی‌هاى كاترين نبود. او كه سر تا پا امپرياليست بود، خواهان چيزى غير از فروياشى ترکیه اروپايى و تقسيم مستعمرات آن بين قدرت‌هاى اروپايى نبود. او از صمیم قلب خواستار به اصطلاح «پروژه يونانى» بود كه طبق آن احياى امپراتورى بيزانس تحت حفاظت روسيه و پايتخت اصلى آن را مجسم می‌نمود. بين سال‌هاى ۱۷۸۸ و ۱۷۹۱ عثمانی‌ها با حمله مشترک روسيه و هاپسبورگ مواجه شدند كه دستاوردهاى زيادى در بالكان به دست آورده و به گونه‌ای تهديدآميز به استانبول نزديک شدند. از بخت خوش سلطان، انقلاب فرانسه و ظهور ژنرال خارق العاده اهل كورس، ناپلئون بناپارت، قدرت‌هاى اروپايى را مضطرب ساخت و توجه آنها را از شرق برگرداند. در ۱۷۹۱ هاپسبورگ با عثمانی‌ها به صلح رسيد و سال بعد نيز روسيه به متصرفاتى بسيار كمتر از آنچه كه در ابتدا انتظار داشت بسنده کرد.

بدين ترتيب در آغاز قرن نوزدهم امپراتورى عثمانى بازتاب رنگ پریده‌ای از گذشته خود بود. عثمانی‌ها كه با بی‌ثباتی گسترده درونى و چالشهاى هولناك بيرونى مواجه بودند، نوميدانه سعى داشتند سر خود را بالاى آب نگه دارند. تمام تلاش‌ها براى تجديد سازمان و نوسازى امپراتورى از طريق تساوى موقعيت اتباع غيرمسلمان آن نتيجه معكوس داشت، چرا كه اتباع مسلمان ميلى به مصالحه بر سر موقعيت برتر خود به هر ترتيب نداشتند. فرمان سلطنتى سال ۱۸۳۹ (خط شریف گل‌خانه) آغاز شورشى شديد از سوى زمين‌داران مسلمان ايالت بوسنى و هرزگوین در منتهى اليه جنوب غرب تركیه اروپايى شد كه مسئولان به مدت يازده سال ناتوان از سركوب آن بودند. فرمان جامع‌تر خط همایون در فوريه ۱۸۵۹ شورش‌های گسترده‌ای را در خاورنزديك دامن زد كه در بهار و تابستان ۱۸۶۰ به اوج دهشتناك خود رسيد. بين بيست تا بيست و پنج هزار نفر از مسيحيان لبنان و دمشق وحشيانه به قتل رسيدند و هزاران نفر ديگر هم از گرسنگى و بيمارى به هلاكت رسيدند و صد هزار تن ديگر هم به زور بیخانمان شدند. زنان را گرفته و به حرمسرا می‌بردند و مادران را نيز مجبور میساختند بچه‌های خود را بفروشند. حتی امروزه نيز مارونی‌ها به تلخى از مذابح الستین يا قتل عامهاى ۱۸۶۰ ياد می‌کنند.

مقامات عثمانى هم در اقدامى كه بازتاب خشم وسيع مسلمانان از اصلاحات بود، از فرمانهاى حاكم والاى خود آشكارا سرپیچی می‌کردند. حاكم ولايت دمشق قساوت‌هایی كه در حوزه وى انجام می‌شد را ناديده می‌گرفت و حتى نيروهاى تحت امر او نقش فعالى در قتل عام‌ها داشتند. سربازان عثمانى در لبنان، در تدارک و مسلح‌سازى دروزی‌هايى كه عامل قتل عام بودند دست داشتند و قواى نامنظم ترک نيز پناهندگان بينوا را غارت می‌کردند. جاى شگفتى نيست هنگامى كه سلطان عبدالمجيد اصلاح‌طلب در ژوئن ۱۸۶۱ درگذشت، مسلمانان سوريه با خوشحالى فریاد می‌زدند «اسلام نجات يافت.»

اين نمونه‌های بیشمار خصومت، نشانگر نوميدى اصلاح‌طلبان عثمانى بود. موقعيت آنها بسيار بغرنج بود. دست به هر اقداهى می‌زدند با مخالفت اتباعشان مواجه مى‌شدند. حفظ اين امپراتورى متزلزل، سلطه مرکزی محكم‌ترى می‌طلبید؛ جلوگیری از سر رفتن اين دیگ مذهبى، اجتماعى و اقتصادى نيازمند آزادی‌های محلی بيشترى بود. حتى در بهترين شرايط نيز وفق دادن اين اهداف ناسازگار بسيار دشوار است. در امپراتوری‌های ناسازگار، چند قوميتى و چند مذهبى، شانس چنين مصالحه‌اى عملا صفر است. تنها اميد واقع‌گرايانه، توازن عملى بين اجزاى سازنده است تا امپراتورى را سر پا نگه دارند. در مورد عثمانى، به علت واقعيت ناخوشايند ضعف امپراتورى، شكاف بين روياى امپراتورى و روند عملى چند پارگی بسيار وسيع‌تر از آن بود كه اصلاحات آن را پر كند. اصلاحات به جاى اين كه مملكت عثمانى را سامان دهد و اختلافات را برطرف كند، تجزیه‌طلبى را تسریع كرده و باعث افزايش نفاق موجود گرديد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *