خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
معماهای رزا لوکزامبورگ (۲) *
/ / / /

rosa-lموضع رزا لوکزامبوگ در قبال سازو کار ایجاد وحدت طبقه روشن است: طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری ضرورتا پاره پاره است و یکپارچه سازی آن فقط از طریق فرایند انقلاب حاصل می شود. با وجود این، شکل این یکپارچه سازی انقلابی قائم به سازو کاری خاص است که ارتباط اندکی با هرگونه تبین مکانیستی دارد. در چنین نقطه ای است که خود انگیختگی وارد بازی می شود. می توان گفت نظریه طرفدار «خودانگیختگی» با توجه به پذیرش پیچیدگی و تنوع اشکال، به سادگی، عدم امکان پیش بینی جهت فرایند انقلابی را تایید می کند. اما این تبیین کافی نیست. چون موضوع – زمانی که اینها از منظر تحلیلگر یا رهبری سیاسی نگریسته میشود – فقط پیچیدگی تنوع ذاتی تنوع پراکندگی مبارزات نیست. بلکه مشکل در ایجاد وحدت میان سوژه انقلابی در متن چنین پیچیدگی و پراکندگی است. این موضوع به تنهایی نشان می دهد که در تلاش برای تعیین معنای خود انگیختگی لوکزامبورگی، باید علاوه بر تکثر اشکال مبارزه بر روابطی که این اشکال میان خود ایجاد می کنند و بر تاثیرات یکپارچه ساز حاصل از آنها نیز متمرکز شویم.

ساز و کار وحدت بخشی در اینجا روشن است: در یک موقعیت انقلابی امکان تثبیت به معنای دقیق هر مبارزه مجزا وجود ندارد چون هر مبارزه از معنای تنگ دامن و دقیق خود فراتر می رود و در سطح آگاهی توده ها خود را لحظه ای از مبارزه ای عام تر علیه نظام عرضه می کند. از این رو، در حالی که آگاهی طبقاتی کارگران – به منزله آگاهی عام، حول منافع تاریخی اش – در دوره ثبات، «پنهان» و «نظری» است، این آگاهی در موقعیت انقلابی «فعال» و «عملی» می شود. به این ترتیب، معنای هر گونه تدارکی، یک دستی خود را از دست می دهد: هر تداکی فارغ از مطالبات دقیق و خاصش، فرایند انقلابی را همچون یک کل عرضه می کند.

چنین تاثیرات کلیت سازی در تعیین چند جانبه در پاره ای مبارزه ها توسط دیگران نیز قابل مشاهده است. این موضوع چیزی غیر از تعریف مختصات نماد نیست: سرریز [معنایی] دال توسط مدلول. بنابراین، وحدت طبقاتی وحدتی نمادین است. بدون شک، این اوج تحلیل لوکزامبورگ است که بیشترین فاصله را با نظریه پردازان ارتودکس در بین الملل دوم ایجاد کرده است (که به نظر آنها وحدت طبقاتی صرفا حاصل بنیاد اقتصادی است). هرچند، بسیاری از تحلیلهای دیگر این دوره، نقشی هم برای امر پیشامدی – که از برهه نظریه پردازی «ساختاری» در می گذرد – قائل شدند اما متون اندکی توانستند به اندازه لوکزامبورگ تعیین مکانیسم خاص این نوع پیشامدی و تشخیص میزان عملی آنرا را ترقی دهند.

حال، از یک سو، تحلیل رزا لوگزامبورگ نقاط تخاصم و اشکال مبارزه – که ما در ادامه مواضع سوژه ای مینامیم – را چند برابر ساخته اند و آنها را نقطه فروپاشی همه ظرفیت کنترل یا برنامه ریزی اتحادیه ها یا رهبری سیاسی برای این کشمکشها رسانده است. از طرف دیگر، این تحلیل، تعیین چند جانبه نمادین را مکانیزمی واقعی برای یکپارچه سازی چنین مبارزاتی مطرح میسازد. اما مشکل از همینجا شروع میشود. چون بنظر لوکزامبورگ فرایند تعیین چند جانبه، وحدت کاملا دقیقی ایجاد می کند: وحدت طبقاتی. اما، در نظر خود انگیختگی چیزی وجود ندارد که نتیجه وی را منطقا تایید کند. به عکس، بنظر می رسد منطق خود انگیختگی در بدو امر به این موضوع اشاره دارد که نوع منتج از سوژه وحدت یافته باید وسیعا تعیین نیافته باشد. در مورد حکومت تزار، اگر وضیت تعیین چند جانبه نقاط تخاصم و مبارزات پراکنده، وضعیت فشار و سرکوب بود، چرا مرزهای طبقاتی پشت سر گذاشته نشد و برای مثال سوژه های نسبتا وحدت یافته ای ایجاد نکرد که تعیین بنیادی آنها مردمی یا دموکراتیک باشد؟

حتی متن رزا لوکزامبوگ – با آن سرسختی جزم گرایانه نویسنده که بنظر او سوژه فقط سوژه طبقاتی است – در برخی نقاط از دسته های طبقاتی فراتر می گذرد. «در سراسر بهار 1905 و در میانه تابستان کل امپراطوری در غلیان یک اعتصاب اقتصادی بی وقفه تقریبا تمامی پرولتاریا علیه سرمایه فرو رفت، مبارزه ای که از یکسو، خرده بورژوازی و مشاغل آزاد را فراگرفت و از سوی دیگر، در میان خدمت کاران خانگی، ماموران دون پایه پلیس و حتی قشر لمپن پرولتاریا هم نفوذ کرد و همزمان از شهرها به سوی حومه زبانه کشید و حتی دروازه های آهنین پادگانها را هم نواخت.»

———–

قسمت اول

* بخشی از کتاب «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» نوشته ارنستو لکلائو و شانتال موفه به ترجمه محمد رضایی.

 

پاسخی بگذارید