خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
هیچ‌کس هیچ‌جا نیست…
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در یکشنبه 22 آوریل 2012

یکی از دوستان نه چندان قدیمی اما خیلی صمیمی بعد از مدتها بی خبری ایمیل زده، ازم می‌پرسد که کجا هستم و چه می‌کنم. می‌گویم همینجام، نرفتم، کار نمی کنم، چیزی ننوشته‌ام، می‌گویم که آزرده‌ام از آن ۹۰ روز. توصیه می‌کند که به‌هرحال بهتر است کار کنم و حتی همین‌ها را هم بنویسم، بنویسم که به خاطر ۹۰ روز نمی‌توانم بنویسم. می‌گویم باشد، سعی می‌کنم. ساعت‌ها می‌نشینم جلو لب‌تاب با یک صفحه ویرایشگر سفید. در و پنجره‌ها را می‌بندم، می‌روم طبقه‌ی بالا توی اتاقی که از نظر خودم تنها محلی است برای آرامش و کارم. هوس می کنم پکی به سیگار بزنم ولی دودی نیستم. دوباره می‌نشینم جلو لب‌تاب برای نوشتن ۹۰ روز.

هر آدمی می‌تواند تصور کند که بر سر یک فراری چه می‌گذرد، ولی کسی از آن ۹۰ روز خبر ندارد، هیچ‌کس نمی داند. و حالا این هم حقیقت آشکار: کم‌تر کسی می‌تواند پی ببرد که آن‌چه در آن ۹۰ روز گذشت حماقت بود. تنهام حالا، و دل‌مشغول این حماقت. برایم آشناست این انزوا، این انزوا را می‌شناسیم ما، بی پناه و علاج‌ناپذیر است دیگر این انزوا، انزوای سیاسی!

این حماقت را نمی‌شود برای کسی توضیح داد، این است که مرا از نوشتن بازداشته است. علت ننوشتنم همین بود. به دوستان همیشه‌ام تلفن می‌کنم، ایمیل می زنم و در اف بی برایشان لایک می گذارم، اما کسی جواب نمی‌دهد، هیچ‌کس هیچ‌جا نیست…

+ داشتم قسمتی از کتاب تابستانِ ۸۰، نوشته مارگریت دوراس را می خواندم. انگار خودم نوشته باشم…