خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
چرا مردم اینگونه اند؟
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در جمعه 31 آگوست 2012

دیگر برایمان عادت شده وقتی فعالان سیاسی از مردم توقع کاری داشته باشند ولی وقتی خلافش را ببینید آیه یاس بخوانند و مردم را شایسته وضعیتی که دارند بدانند. از مردم می خواهند در فرصتی که پیش امده و اجلاس تهران برگزار می شود به خیابان بیایند و اعتراض کنند یا طرح نخ نما شده شعارهای شبانه را می دهند اما در مقابل با بی توجهی مردم روبرو می شوند. می گویند جامعه و رفتار مردم خیلی پیچیده است و نمی توان به سادگی رفتارشان را توضیحداد اما آیا این همه جواب است؟

رفتار مردم ایران قبل از هر چیز نشانه احساس بی نتیجه بودن تلاشهایشان است. ایران یک جامعه امتحان پس داده است. نزدیک به ۱۵۰ سال است که درگیر انقلاب است و با این پدیده ناآشنا نیست. خاطرات تلخ و شیرین فراوانی از مبارزه علیه استبداد دارد که بیشترش با شکست مواجه بوده. البته نه اینکه راهشان اشتباه بوده بلکه شکستشان دادند. همین انقلاب ۵۷ یک نمونه بسیار دم دست است و بعد از آن انقلاب ۸۸ که با کارشکنی و تلاشهای فراوان اصلاح طلبان به انحراف کشیده شد.

اینها نمونه هایی است که مردم نمی توانند بروی آن چشم ببندند.

این شعار هرچند مورد قبول مردم نبوده اما رهبران خودگمارده جنبش سبز اسرار فراوانی بر آن دارند

حالا بیاید حساب کنید کسانی که خود را رهبر جامعه می دانند، عملا طرحها و حرفهایی می زنند که هم خرد جمعی و هم شخصیت مردم را به سخره می گیرد. شعار شبانه آیا نمونه ای از یک مبارزه است؟ به صرف بی هزینه بودن آیا مردم به آن تن می دهند؟ یا باید پرسید چرا باید تن بدهند؟

بیاید نگاهی کنیم به تجربه مبارزاتی چپها در ایران.

مبارزه اینها در حالت علنی کاملا مشخص است. اعتراض به گرانی، فقر، دستمزدهای زیر خط فقر، بیکاری و بیکار سازی کارگران. این را روشن کنم منظورم از کارگر هر فردی است که بابت هر کاری اعم از فیزیکی یا فکری که انجام می دهد مزد دریافت کند. آنها بر سر یک روز مشخص مثلا روز جهانی کارگر اتفاق نظر دارند و می خواهند یک آکسیون اعتراضی برگزار کنند. فعالان سیاسی و کارگری به هر شکلی سعی می کنند متحد شوند و مراسمی برگزار کنند.

آنها به منافعی که این مراسم برایشان دارد و نیز نتیجه مراسم فکر می کنند. منفعت برگزاری این مراسم جلب توجه افکار عمومی به پدیده هایی است که مورد نظر انهاست. مثل فقر و گرانی و بیکاری. نتیجه این آکسیون هم توده ای تر شدن شعارهای این فعالان بین مردم است. در یک حجم بزرگتر، باعث پیش روی هر چه بیشتر جنبش اعتراضی آنها می شود. می دانند که یک قدم پیش روی مساوی است با اتحاد بیشتر و اعتماد به نفس فوق العاده مفیدی که به جنبش می دهد. یک کار عملی و گروهی. از این رو مثلا در سنندج فراخوان می دهند و علارغم یک جو به شدت پلیسی و امنیتی باز هم کار خود را انجام می دهند و در مقابل هم شاهد مردمی هستند که از آنها حمایت می کنند. فقر و بیکاری و دستمزدهای پایین چیزی نیست که مورد قبول توده مردم نباشد. سوای اعتراضات سیاسی، اینها عوامل مهمی در اتحاد مردم بین تیف چپ و جنبش کارگری است.

در مقابل اما ما شاهد رفتاری از سوی اصلاح طلبان هستیم که نتیجه ای که آنها می خواهند باب میل مردم نیست. در مقابل موج آزادی خواهی و اعتراض به وضعیت سیاسی داخل کشور، آنها آزادی رهبران خود گمارده خود را می خواهند. رهبرانی که بازگشت به قانون اساسی جمهوری اسلامی شعار و خواسته پایه ایشان است. از حضور در انتخابات امتناع نمی کنند و از حفظ نظام سخن می گویند. آیا مردم هم این را می خواهند؟ قطعا نه و دلیل موج منفی که از سوی مردم به سمت اصلاح طلبان و طرفداران موسوی پرتاب می شود همین است. حتی اگر این فاکتور را هم ندید بگیریم مردم برای نمونه وقتی در ۶ دی ۸۸ نیروهای سرکوبگر را سرجایشان نشاندند همینها به آنها خرده گرفتند که چرا خشونت می کنید؟ آنها را به خانه فرستادند و وقتی هم هنگام شروع موج انقلابات شمال آفریقا به خیابان امدند باز هم تلاش کردند مردم را منحرف کنند. آنها را از اعتراضات روزانه به اعتراضات هفتگی کشاندند و در نهایت خانه نشینشان کردند. در واقع خواسته های این جریان ربطی به خواسته ها و امیال مردم ندارد. راهکارهایشان هم عملا شعور جمعی مردم را به مسخره می گیرد. گویی آنها که به خود می گویند شورای هماهنگی جنبش سبز عده ای نوجوان هیجان زده هستند!

خلاصه کلام اینکه کسی که رفتار اجتماعی مردم را بر اساس خواسته هایشان نتواند درک و پیش بینی کند، عملا از هر نوع سازماندهی و رهبری هم عاجز است. این را بوضوح در رفتار اصلاح طلبان و جنبش سبزیها می بینیم. اینها وقتی از مسافرت رفتن و شمال رفتن دیگران صحبت می کنند عملا مردم را به دو دسته تقسیم می کنند و گویی فقط متمولین و انها که توانایی مسافرت شمال رفتن دارند قرار است منشع اثر در این جامعه باشند. جوری حرف می زنند که چنین چیزی را به مردم القا می کند. چنین چیزی نه تنها مردود است بلکه بسیار غیرمنطقی هم هست. مردم خود را عملا در یک جدال طبقاتی می بینند. این را لازم نیست مارکسیست باشی تا بگویی. یک دانشجوی لیبرال شده تازه به دوران رسیده هم این را می فهمد. گرانی و بیکاری و دستمزدهای زیر خط فقر چیزی نیست که بشود مثل مشاور میرحسین موسوی آن را نادیده گرفت و  وقیحانه گفت موسوی تنها کسی که می تواند اتحاد مردم را به ارمغان بیاورد. گویی مشکل مردم زندانی بودن موسوی و همان انتخابات است. موضوع این است که آیا این پدیده ها را به رسمیت می شناسند؟

در واقع بدون توجه به این واقعیت نمی توانید جایگاه خاصی هم در میان مردم بدست بیاورید. اتفاقی که برای اصلاح طلبان و جنبش سبز افتاده. البته این واقعه مبارکی است چون با این اوضاع این جریان چپ است که دارد هر روز نفوذ و اعتبار بیشتری در جامعه ایران بدست می آورد.

در این مورد بیشتر خواهم نوشت.