خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
این ساعتهایی که مانده…
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در چهارشنبه 15 دسامبر 2010

گوگل ریدر را باز کردم و مشغول خواندن هستم. تیترهای بالاترین را مرور می کنم. از انفجار بمب در مراسم عزاداری گرفته تا غرق شدن یک کشتی حامل مهاجران ایرانی و عراقی در سواحل استرالیا. کشتی آدمهایی که با هزاران آرزو می خواستند از شر جهنم جمهوری اسلامی خلاص شوند ولی نمی دانستند زندگی از شر خودشان دارد خلاص می شود. فراخوانهای روز عاشورا هم که به وفور دیده می شود. می روم سراغ روزنه و بعد خودنویس. خودنویس را دوست دارم چون رسانه متفاوتی است. بر خلاف دیگران ریپ نمی زند/ می زند ولی قابل تحمل است. بخصوص اینکه خودت هم یکی از نویسندگانش باشی. البته مدتی است دیگر آنجا نمی نویسم. یک دلیلش اینکه دارم وبلاگ نویسی حرفه ای را تمرین می کنم و می خواهم با قلم قویتری در این دست سایت حاضر شوم. می خواهم یک روزنامه نگار باشم. همان چیزی که سال 83 برایش دروه هم دیدم. قرار بود برای خودنویس مصاحبه ای هم با مینا احدی داشته باشم اما فعلا فرصتش نیست. هم خودم خیلی درگیر هستم و هم مینا. اما تیترهای خودنویس را که مرور می کنم، نوشته ای نظرم را جلب می کند. گویی جناح بازنده جمهوری اسلامی دل خوشی از خودنویس ندارد چون دست به نقد نارهبرانی می برد که به زور مدیا و فریادهای پاسدار-چماقداران مدافع حقوق بشر شده، رهبر جنبش سبز لقب گرفته اند. نویسنده مطلبی که می خواندم خیلی خوب می نویسد “مشکل خودنویس دراین است که با این موج همراه نیست.” #

زیاد وقت ندارم. یعنی فکرم انقدر الان باز نیست که بخواهم به این مسائل بپردازم.

اگر بخواهم موضوعات زیادی هست برای پرداختن. مثل موضوع هسته ای، برکناری متکی از وزارت خارجه و چیزهای دیگر. ولی الان نه. باید لنینی به قضیه نگاه کرد. من به دنبال انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی هستم. از نظر من، این بازیهای سیاسی قدرت با سرنگونی جمهوری اسلامی کنار گذاشته می شود و مسئله روتین و فوری جامعه ایران، می شود بازسازی زندگی مردم در تمامی جنبه هایش. دیگر مسئله هسته ای موضوعیت ندارد چون کنار گذاشته می شود. حداقل حزب ما که این را در دستور دارد. البته نه به این معنی که بخواهد قید انرژی هسته ای را بزند. ولی با نگاهی به مقوله محیط زیست و حواشی سیاسی، فعلا موضوع انرژی هسته ای را کنار گذاشته و آن را در الویت برنامه های خود نمی داند.

باز هم مرور می کنم. یکبار دیگر نوشته مسیح علینژاد را می بینم. نمی دانم چرا اصرار دارد برداشت شخصی اش را به اسم رمان و فیلمنامه به خواننده قالب کند. اصرار زیای دارد تا نمونه کوچکی از حرکت مردم را زیر نور افکن ببرد بدون اینکه به جنبه های دیگری از اعتراضات عاشورای سال گذشته بپردازد. مردم را مشتی وحشی و احساساتی تصویر می کند که در میان اعتراضان، چند نفر فرشته وار ( از قرار خیلی هم مدافع حقوق بشر و آدم! ) می آیند و با از خود گذشتگی جلوی خشم مردم را می گیرند. در پست دیگری توضیح خواهم داد در این مورد. دیگر وارد جزئیات نمی شود. بگذریم.

تقریبا 7 عصر دوچرخه ام را برداشتم و فاصله خانه تا آریاشهر را رکاب زدم. طبق معمول روزهای تعطیل، خیابانها خالی از جمعیت است و من این سکوت را الان دوست دارم. مثل آرامش قبل از طوفان است. بیشتر فکر می کنم. آیا فردا مردم خواهند آمد؟ وقتی بر می گردم به یک سال پیش، می بینم که همان موقع هم فکرش را نمی کردم مردم بیایند و آن رویداد عظیم را شاهد باشم. ولی همه آمدند. باز هم پیش خودم می گویم آیا مردم می آیند؟ دوست دارم بگویم آری می آیند. اما آیا می آیند؟

رویدادهای اجتماعی در ایران معمولا غیر قابل پیش بینی هستند. مردم در طول این 32 سال انقدر سرکوب شده اند که واقعا نمی توانند و نمی دانند چطور خودشان را برای رویدادهای مهم آماده کنند. فکر نمی کنم عاشورای سال پیش هم مردم خودشان را آماده کرده بودند. آمدند به میدان ولی در موقعیتی خاص خود را دیدند و انصافا هم خوش درخشیدند. بدون اینکه از قبل برنامه ای داشته باشند. ولی حالا برنامه دارند. می دانند باید حکومت را سرنگون کنند. حکومت هم این را بخوبی می داند.

تیترها را بازهم مرور می کنم. احمدی مقدم از بسیج تمامی نیروهایش گفته و عنوان کرده فتنه گران نسبت به یک سال پیش ضعیفترند! ( فکر نکنید منظورم به اصطلاح همان تتمه های جمهوری اسلامی بیرون شده از قدرت است. احمدی مقدم هم منظورش خوده مردم است نه انها ) باز هم از خودم سوال می کنم: آیا مردم می آیند؟ تیتر را دوباره مرور می کنم و به عناوین خبری دیگری که به نقل از دیگر سران رژیم بود و هست دقت می کنم. اینها هر روز از قدرت فتنه و خشم مردم می گویند. مدام به همدیگر هشدار می دهند و در نماز جمعه هایشان از جنتی گرفته تا دیگر ملیجکان حکومت، گریه و زاری راه می اندازند و می خواهند برای جمهوری اسلامیشان مردم دعا کنند. مدام از آماده بودنشان می گویند. ولی نه احمدی مقدم باز هم دروغ می گوید. مردم قویتر و مسممتر هستند. ولی آیا می آیند؟

باید منتظر بود و فردا را دید که چه می شود. ولی اگر مردم نیایند، یا اتفاقاتی که می افتد در حد و وسعت سال پیش نباشد، باید این را دانست که مردم ایران، منتظرند و می دانند می توانند دوباره در یک صف میلیونی تر، عظیمتر و با برنامه تر وارد میدان شوند. می خواهم احساساتم را کنار بگذارم و مثل یک انقلابی کمونیست به قضیه نگاه کنم. طبیعتا خیلی دوست دارم فردا اتفاقات بزرگی بیافتد ولی فقط همه اش این نیست. ما حزبی هستیم که می خواهیم قدرت سیاسی را در دست بگیریم و برنامه سیاسی مشخصمان را در جامعه پیاده کنیم. پس با یک روز عاشورا و سرنگونی رژیم همه چیز عوض نمی شود و خیلی کار داریم. به نظر من، ما حالا در بهترین دوران فعالیت حزب هستیم و خیلی کارها می توانیم بکنیم که دیگران توانش را ندارند. حالا اینکه فردا چه اتفاقی می افتد، تمام آن چیزی نیست که باعث شود آدم همه احساساتش را به پایش بگذارد. کار داریم خیلی زیاد.

به هر حال هر اتفاقی که فردا بیافتد و آن چیزی نشود که ما می خواستیم، اینطور نیست که بگوییم مردم عقب نشستند. سرکوبها شدید بوده و مردم را عقب زده اما مردم در کمین هستند. طرح یارانه ها و اعتراضات بعدش، پاشنه آشیلی است که مدتهاست رژیم را به هراس انداخته است. خودشان هم می دانند دارند با دم شیر بازی می کنند. مردم هم می دانند که فرصتی بزرگتر برای خودشان و ویرانگرتر برای جمهوری اسلامی هم در پیش است.

به هر حال تا فردا باید منتظر بود. چند ساعت بیشتر نمانده…