خوراک چپ
رنسانسی دیگر پیش روی جهان است…
دلیل آوارگی…
نوشته شده توسط سیاوش شهابی در یکشنبه 31 جولای 2011

یکی از کودکان آواره جنگ سپاه و پژاک #

مادرم گاهی وقتها از جنگ ایران و عراق برایم تعریف می کند و مخصوصا از بمباران خونین شهر سنندج در 28 دی 1365. در آن روز وحشتناک مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید، کارمندان به سر کار رفته و بازاریان حجره های خود را باز کرده بودند و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد.

عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت همه به گمان اینکه هواپیماهای جنگی هستند و از آسمان این شهر عبور می کنند تاحدودی بی خیال از کنار موضوع عبور کردند ولی این بار قضیه فرق می کرد و پنج هواپیمای بمب افکن عراق در آسمان شهر سنندج مشاهده شدند. هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که این هواپیماهای بمب افکن قصد بمباران شهر و مناطق مسکونی را دارند ولی به یکباره صدای اولین انفجار به گوش رسید و آپارتمان های میدان شهرداری سنندج به خود لرزیدند.

اولین بمب به شلوغ ترین منطقه مسکونی شهر سنندج برخورد کرد. آن روزها در این آپارتمانها که امروز نیز هنوز آثار جنگ را بر پیشانی خود دارند بالغ بر 600 خانوار زندگی می کردند. اولین بمب در یک آپارتمان مسکونی و در نزدیکی یک مدرسه ابتدایی فرود آمد و هنوز صدای انفجار اول به پایان نرسیده بود که صداهای بعدی هم شروع شد. این بار محله چهارباغ (جایی که خانه پدری من آنجاست) و بعد خیابان انقلاب و در نهایت خیابانهای اکباتان و میدان لشکر هدف بمب افکنهای عراق قرار گرفتند…

من آن زمان 2 سال بیشتر نداشتم و چیزی از آن جنگ یادم نمی آید. هر چه هست خاطراتی است که برایمان تعریف کرده اند. البته وقتی بزرگتر شدم اواخر جنگ را خوب یادم هست. هنوز آژیرهای شبانه و فرار به پناهگاههای زیر زمینی را یادم هست. حتی صحنه تعقیب یک جنگنده عراقی توسط اف 16 ایرانی در آسمان شهر سنندج را به خوبی یادم هست.  در همان محله چهارباغ سنندج، مدتها بعد از جنگ هم پناهگاهی که در انتهای خیابان بود، برای ما مکان بازی بود. دروازه ورودی این پناهگاه چون شیب زیادی داشت، ما از آن شیب برای سرسره بازی استفاده می کردیم. یادش بخیر به خاطر قیراندود بودن این شسب، چقدر به خاطر کثیف شدن شلوار و لباسهایمان، گوشمان را می کشیدند! اینها همه خاطرات من و هم نسلانم از جنگ ایران و عراق است. جنگی که جز سوختن چند نسل، چیزی به همراه نداشت.

بعدها این تصویر آورگان کرد عراقی بود که در مقابل چشمانمان قرار گرفت. آن صحنه ها، زجه ها و ناله و گریه ها و نفرینهای شبانه مادرها برای ذهن کوچک ما نامفهوم بود. معنی جنگ را نمی دانستیم. جوابی به این سوال بزرگ که جنگ یعنی چه نداشتیم. چرا آدمها با هم می جنگند و سوالهای دیگر از این دست. اصلا برایم قابل درک نبود صدامی که به ایران حمله کرده بود، حالا چرا خوده عراقیها را بمب باران می کند؟! مگر او عراقی نبود؟ مادرم هرگز نمی توانست جواب این سوالها را بدهد. او چگونه می توانست مفاهیمی چون ناسیونالیسم، مذهب و این چیزها به کودکی چند ساله توضیح دهد و سپس بگوید چرا این جنگها رخ داده؟

حالا به چشمان این دختر نگاه کنید. مادرش چگونه می تواند توضیح دهد که چرا آواره شده اند؟
چگونه توضیح دهد دلیل این جنگ چیست؟

.

این گزارش از کاوه کرمانشاهی را بخوانید…